من و دل دیوانه

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

پناهمان ده آقا جانم

 

 

سلام آقا جانم

 

کاش یک سر می آمدی به دیدارمان

یا که رخصت می فرمودید ، ما به پابوس شما می آمدیم

دلمان سنگ صبوری چون شما می طلبد

در دلهایمان حرفهای نگفته بسیاری است

که جایگاهی برای گویشش نمی یابیم

محبوبم

در شکوه حضورت ، چه دلیلی است که اذن حضور نمی یابیم؟!

میدانم مشکل از حضرت تو نیست ، که تو را هر که بخواند ، اجابت می شنود

این مسئله به ما بر میگردد و تاریکیها و ظلمتهای درونی ما و حجابهای پیرامون روح و بصیرتمان

آقای خوبم

تو می دانی که کوچکترین اشاره رضایتت ، به عرش می رساندمان

اما

شرمسارم

چه بگویم ،

تو از چه چیز در باره من ممکن است راضی باشی ؟

از حضور قلبهایم در نماز ، که به یاد ندارم لحظه ای قلبم در حضورش بوده که در خیالات و موهوماتش پرسه می زده است .

از کوچه پس کوچه های گناه ، که چه بیشمارند و پایان ناپذیر

از انتظار ، که شرمم باد ، منتظری که خانه دلش را آب و جاروب قدومت ننموده ،

منتظری که چشمان و گوشهایش همه چیز را می بیند و همه صداها را می شنود جز صدای آرام بخش پای تو را ،

منتظری که غرقه در اندیشه های پوشالی ، خویشتنش را فریب می دهد که به انتظار تو لب پنجره دلتنگی نشسته ،

منتظری که دعای باران رحمت و مهر می نماید لیک در هنگام بارش چنان در غفلت و جهل غرقه است که قطرات تنها دمی بر چهره اش می نشیند و نا امیدانه سُر می خورد و بعد دست تأسف بر سر که دریغ بر این فرصتهای رفته ، دریغ  .....

جان جانان

می شود ،

می شود ندید بگیری و اغماز بفرمایی

می شود ببخشایی و دستان مهربانت را سایه سار سرمان بفرمایی

کاش می دانستیم چگونه بودنی را دوست داری  

کاش آن منتظری می شدیم که تودوست داری ؟

آقا جانم

می شود از این لحظه تولدمان ثبت گردد و هر چه بودیم نبود گردد

می شود دستور فرمایی ناممان در جریده محبانت ثبت گردد

می شود از حضرت دوست بخواهی یک بار ، تنها یک بار ما را عبدم بخواند.....

آقایم

بیمناکم و ترسان

نکند این آیات نورانی در باره من صدق یابد که  :

.... اعمالشان در مثل به سرابی ماند در بیابان هموار بی آب که شخص تشنه آن را آب پندارد و به جانب آن شتابد چون بدانجا رسد هیچ آب نیابد و آن کافر خدا را حاضر و ناظر اعمال خویش بیند که به حساب کارش تمام و کمال برسد و خدا به یک لحظه حساب تمام خلایق می کند

 

یا ( مثل اعمالشان ) به ظلمات دریای عمیقی ماند که امواج آن بعضی بالای بعضی دیگر دریا بپوشاند و ابر تیره نیز فراز آن بر آید تا ظلمت ها چنان متراکم فوق یکدیگر قرار گیرد که چون دست بیرون آرد هیچ نتواند دید .....

آقا جانم ، آقا جانم

از تو پناه می جوییم ، پناهمان ده .....

 

میدا

٣٠/١٠/٨٧

+نوشته شده در دوشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٧توسط: میدا | سلامی به دلآرام سبز پوش ()
صبا از نکهت کویت نسیمى سوى ما آورد

ا لا یا ایّها المهدى، مدام الوصل ناولها
 که در دوران هجرانت بسى افتاد مشکلها
 صبا از نکهت کویت نسیمى سوى ما آورد
 ز سوز شعله شوقت چه تاب افتاد در دلها
 چو نور مهر تو تابید در دلهاى مشتاقان
 ز خود آهنگ حق کردند و بربستند محملها
 دل بى‏بهره از مهرت، حقیقت را کجا یابد
 حق از آیینه رویت، تجلى کرد بر دلها
 به کوى خود نشانى ده که شوق تو محبان را
 ز تقوا داد زاد ره، ز طاعت بست محملها
 به حق سجاده تزیین کن، مَهِل محراب و منبر را
 که دیوان فلک صورت، از آن سازند محفلها
 شب تاریک و بیم موج و گردابى چنین هایل
 ز غرقاب فراق خود رهى بنما به ساحلها
 اگر دانستمى کویت، به سر مى‏آمدم سویت
 خوشا گر بودمى آگه، ز راه و رسم منزلها
 چو بینى حجت حق را، به پایش جان فشان اى
فیض!
 متى ما تلق من تهوى، دع الدنیا و اهملها

 

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٧توسط: میدا | سلامی به دلآرام سبز پوش ()
زنده ولی مرده ام

سلام آقا جانم

 

امروز هوا خیلی سرده مثل دلهای بی وفای ما

برف هم روی زمین نشسته

از قسمتهای پا نخورده آن کمی برداشتم

در دست گرفتم

چه زود برف آب می شود

مثل زندگی می ماند

چه زود تمام می شود و ما باورمان نمی شود به انتهای آن رسیده ایم

آقا جانم

به گذشته نگاه کردم ، هیچ ندیدم که در خورباشد

به حال نگاه کردم ، سعی کردم نا امید نشوم ، اما ، نا امید شدم

به آینده نگاه کردم ، وای که تاریک و ترسناک است

آقاجانم

یکهو ترسیدم ، سرمای درونم از سرمای بیرون بیشتر شد

آقا جانم

وقتی همه را در محشر جمع می کنند

و دسته دسته می شوند

و هر کس زیر پرچم چیزی یا شخصی در میآید که در دنیا با او مشغول بوده

اونموقع

من ،

آقا جانم

من کجایم ؟

نکنه  یه وقتی در دسته تو نباشم

نکنه زیر پرچم غفلت که تمام عمرم به آن گذشته ، ایستاده باشم

آقا جانم

دیگه از سرما گذشته دارم یخ می زنم

تمام وجودم به لرزه افتاده

نکند محبوبم

اونجا هرچی چشم بیاندازم بجای تو محبوب های پوشالی دنیا در برابر دیدگانم صف بکشند

نکنه آقاجان مهربونم

تو ،

زیبایم

تو ،

مرا از خویش برانی

چه کنم آقا جانم

قلبم فشرده می شود

نفسم می گیرد

دلم می خواهد فریادبزنم ، اما  ، نمی توانم

دلم می خواهد ضجه بزنم ، اما ، نمی شود

آقا جانم

منکه اینهمه تو را دوست دارم یعنی می شود این دوستی واقعی نباشد و لقلقه زبانی باشد ؟

خوب نازنینم

نکنه اینهمه صدایت می زنم و با تو حرف می زنم

تو ،

از من بیزاری می جویی ،

اگر اینگونه باشد من مرده ام ،

 از این درد درعین زنده بودن ، مرده ام

آقا جانم

ببخش ، از من روی مگردان ، عشقم را باور بفرما ،

آسمان ،

تو شهادت بده که چقدر چشم در دل تو افکندم و به دنبال آخرین ستاره  دیده گانم خیره  بر اعماقت ماند

ای خورشید ، تو بگو چقدر تا طلوعت چشم بر افق دوختم و اشک ریختم

ای زمین تو بگو ، چقدر سحرها گام زدم ، بدنبال گل زندگیم گشتم ،

اگر کوتاه بود گامهایم  تقصیر من نبود که تو وسیعی

و مولایم را نمی دانم در کجا از من پنهان کرده ای...

ای نسیم تو شهادت بده ،

چه قدر سلام و صلوات و دعا برایش فرستادم

آنهم با تمام امید و آرزویم

که شاید بوزی ، اینبار از سمت او ...

ای باران ای برف ،

شما بگویید چقدرالتماس کردم که مواظب آقایم باشید ،

شاید او هم سرمایی باشد....

ای دنیا ،

تو بگو چند بار به تو گفتم

تمام تو ، به یک لحظه تبسمش نمی ارزی ....

آقا جانم ای آقا جانم

امید را از من نگیر ، بگو که من در زیر پرچم توأم

بگو که مرا از خویش نمی رانی

بگو که در آن دنیا تاج افتخار محبتت را بر سرم خواهی گذارد

آقا جانم

اگر تو از من روی بگردانی

من از تو جدا نمی شوم ، از تو روی نمی گردانم

اگر تو محبتم را نپذیری

با دلی شکسته بازهم به تو عشق خواهم ورزید ،

 و گوشه چشمی به حرم پدرت خواهم داشت

که می دانم حیاء را از او به ارث برده ای

که او حیاء می نماید خواسته مرا برآورده نفرماید

 مولایم یا علی ، همه من یا علی ،

به فرزندت بفرما اگر جواب سلامم را نمی دهد ،

باشد ،

فقط آنرا بپذیرد ....

آقا جان با حیاء ام سلام ......

 

میدا

٢۴/١٠/٨٧

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧توسط: میدا | سلامی به دلآرام سبز پوش ()
بی ظهور تو نتوانم

 

 

در کوچه بی عبور تو نتوانم

یک خنده بی سرور تو نتوانم

این روزها که می گذرد خاموش

یعنی که بی غرور تو نتوانم

من قد کشیده ام به نگاه تو

در حسرت مرور تو نتوانم

هرگز مرا به دست غیر مسپار

هرگز، که بی حضور تو نتوانم

در این همه هیاهوی بیهوده

برخیز، بی ظهور تو نتوانم

 

 

+نوشته شده در دوشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٧توسط: میدا | سلامی به دلآرام سبز پوش ()
بازکن پنجره را ... در بگشا ....

 

آقا جانم سلام

 

بازهم شنبه شد  

و چشمانم از اشک لبریز

بازهم جمعه گذشت

و چشمه امیدم سرریز

بازهم دل لرزید

بازهم دست تأسف به سر

که وای

مسافر نرسید

بازهم دلشوره

بازهم ضجه و آه

باز هم هی ناله

وای از درد فراق

باز هم شد دوری

بازهم قصه عشق

شد آغاز

باز هم سردی دی

یخ زدن روح در این ترس گران

باز هم دل نگران

که عزیز دل من

نرسید از آن دور

نرسیده از ره نور

بازهم پرسیدن

قاصدک ، دشت و صبا

از پروانه و شمع

که ندیدید رخ زیبایش؟!

بازهم زل زدن به آسمان

که کجا می افتد

شهابی به زمین

باز دنبال ستاره گشتن

بازهم بغض ماه

بازهم ابر سیاه

وای از بی تابی

وای از بی خوابی

میرسد بر گوشم

صدای زشت و کریه

قهقهه ابلیس پلید

می رود از دل نای

می کشم فریاد و خروش

که ای وای

نیست انصاف مگر

در باد و صبا

نمی رسانند درود

صوتِ صلوات

اشک چو رود

بازهم بی آبی

عطشی بی پایان

باز احساس نیاز

به سجاده و نماز

باز هم بیداری

در شبهای دراز

باز هم آواز ساز

گم می شود

آقایم

احساس نیاز

به تو و عشق تو

ای مهر نواز

باز گوشه گیری

در کنج اتاق

بازهم خیره گی

بر پنجره های

نیمه باز

باز یا مهدی ها

باز یاللعشق

و ترکیدن بغض های

من و ما

بازهم آقاجان

کوچ کردن دل

در جنگل پر انبوهِ

دعا

و سروش قرآن

و صدای ترتیل

از فضای خانه های

پر احساس

و رسیدنِ ذره ای

بر دل من

نسیم شوق زیاد

و دست بالا بردن

تا عرش خدا

و رساندن ،

یک سلام

برتو ای نور جهان

نغمه ساز ِ دلها

و درود بی پایان

از ملائک از سما

از زمین و دشت و کوه

برتو ای آرام جان 

تنهاترین سردار خدا

کی شود دور شود

از جان و دلم

این حجاب ظلمانی

کی رسد برتو عزیز دل من

آیه ها و ناله های عرفانی

کی شود باز شود پنجره ها

بر دل تاریک ما

کی شود نور شود ارض و سما

از تبسم های تو

و

قهقهه مستانه ما

کی رسد به گوش ما :

باز کن پنجره را

در بگشا

که مهمان رسد از ره دور

از میان افق سرخ محبت ، پر شور

باز کن پنجره را

در بگشا......

و صدای من را

که

آقا جانم سلام

و شنیدن از تو

و علیک ِ سلام....

 

میدا

٢١/١٠/٨٧

 

+نوشته شده در شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧توسط: میدا | سلامی به دلآرام سبز پوش ()
کاروان اسرا

سلام آقا جانم

امروز کاروان اسرا در راه شام است

و زینب ....

زینب ، به دنبال محمل کودکان است و هر دم

نگران ،

نگران سجاد(ع) که دژخیمان به بهانه ای او را ....

نگران ،

نگران کودکان جا مانده از قافله

که شلاق می خورند ...

ترسان ،

ترسان از اینکه یتیمان برادر

سیلی می خورند ...

و از همه دردآورتر آقاجانم

ای آقا جانم

پاسخ نادانان

 که آنها را خارجی میخوانند

و

هر بار

هر لحظه

نسب خویش را بشمارند تا پیامبر

و فریاد

فریاد مظلومیتشان

که حتی پرندگان شاهدند به آن 

و رنج آورتر از همه

سرهای برنیزه

سرهای برنیزه ای که پیشاپیش قافله

قرآن خوان به پیش می روند 

و او خود نظاره فرماید

و هم کودکان...

آقا جانم ای آقا جانم

چه صبری داردید شما

و عمه شما

و چه درد آور است شنیدن آن حتی پس از قرنها

آقا جانم

آجرک الله بمصیبت عمتک زینب

میدا

١٩/١٠/٨٧

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧توسط: میدا | سلامی به دلآرام سبز پوش ()
آقا جانم اجازه !

آقا جانم سلام

 

آقا اجازه !

می خواهم بگویم یا حسین

بگویم :

ای سبز قامت باغ خدا ، حسین

خورشید زلال سر جدا  حسین

باب النجاة اهل سما و زمین تویی

تفسیر آیات و آمین دعا، حسین

از نسل گل و بهاری و باران و عشق

سرمشق آزاده گی و تولا ، حسین

آقا اجازه ! بگویم

یاحسین

دستهای توسالها سایه سار من و یتیم

کجاست نوازشگر سر یتیمان تو ...

سالها دل میشنود ندای من ینصرنی ترا

کو امید اجابت ، ز دلهای سیاه ما ، حسین

آقا اجازه !

من از غروب نهم تا ظهر روز بعد

ضجه می زنم از مرگ عاشقی

فریاد میزنم که :

وایم حسین عزیز دشت بی کسی

وای من و قصه عباس دلاورم

وای از غربت و اندوه زینبم

وای از مرگ سخا و وفا و روح نماز

وایم از اساس ظلم بر آل نبی

لعنت خدا بر اولی و ثانی و سومی

آقا جانم اجازه !

من در ظهر هر عاشورا می شنوم

صدای ضجه و ناله وبوی خیمه سوخته

من در ظهر هر عاشورا عطش دارم

به باران ، به طوفان به آبشاران

من در ظهر هر عاشورا می بینم

آسمان و زمین را

آغشته به یطهرکم تطهیرا

من در هر ظهر عاشورا می بینم

تربت حسین خونین است

و بالهای ملائک شکسته

آقا جانم اجازه !

من در هر ظهر عاشورا می بینم

در کربلا همه دلگرم به ابالفضلند

و او

د لش گرم است به حسین

آقا اجازه ! ببخش

در هنگامه نیاز شما ، ما جمله ناخوشیم

آقا اجازه ! 

با جدت علی و پدرت حسین

آنچه شد فرقی نمی کرد اگر ما بُدیم؟!

آقا اجازه !

" اگر پشت کند قلبتان به ما رواست "

در هجوم ددان و یزیدیان زمان همش ساکتیم

آقا امید اجابت کجا بریم که ما

خاران ره و خسان قیام تو

آقا اجازه !

 اگر دل زما کَنی رواست

 کاین هجری که می کشی همه از سیاهی روی ماست

آقا اجازه !

اگر از ما روی سوی دگر کنی رواست

کاین سایه ها که در گذرت بی صداست وجود ماست

آقا اجازه !

اگر دل شکسته ای

آقا اجازه ! 

اگر گوشه نشین مسجدی

آقا اجازه !

اگرخون به دلت کرده ایم

ببخش که سخت بیچاره ایم

آقا اجازه !

سرت سلامت ، ببخش به ما

ذره ای از عشق و وفای یاران کربلا

میدا

87/10/16

 

+نوشته شده در دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧توسط: میدا | سلامی به دلآرام سبز پوش ()
بین الحرمین به یاد ما هم باش ...

سلام آقا جانم

 

آجرک الله بمصیبت جدک الحسین

آجرک الله بمصیبت عمک العباس

آجرک الله بمصیبت شهداء الکربلا

آجرک الله بمصیبت عمتک زینب

 

آقا جان عزادارم

 

خواهم ز خدا که بی ولایم نکند

غرق گنهم ولی رهایم نکند

یک خواسته دارم از خدای تو و حسین

در هر دو جهان از شما جدایم نکند

 

آقا جانم

می گویند شما در این ماه به تکیه های عزاداری سر می زنید

ببینید در تکیه دل من موکب عزا نشسته .....

 

می گویند شما در این روزها هر جا نام جدتان حسین و عمویتان عباس نوشته شود حضور می یابید

ببینید حک شده بر قلبم سالار دلم حسین و آقایم عباس

 

می گویند شما در این ماه بر غم عمه ی شجاعتان بسیار اشک می ریزید و دست مهر و محبت بر سر اشک ریزندگانشان می کشید

ببینید آقا چشمان من آبشاری است

 

می گویند شما هر جا از عاشورا می گویند و از حسین و عباس و اکبر و علی اصغر و رقیه و زینب ، زینب ، زینب ذکر می شود حضور دارید

بشنوید آقا جانم روح و جانم فریاد میزند

 

یا حسین مظلوم کربلا ، که قیام و شهادتت نه برای نام دین که برای ریشه و اصل دین بود.....

یا عباس زیبای رشید نینوا ، که شهادتت نه برای تشنگی و سقایت آب دنیا بود که برای سیرابی روح و جانها بود .....

یا اشبه الناس به جده یا علی اکبر ، که شهادتت نه از شور جوانی که از شعور دینی بود.....

یا علی اصغر کوچولوی حسین ، که زندگیت طول نداشت ولی عرضش به وسعت تاریخ از کربلا تا قیامت است .....

یا رقیه سه ساله مظلومه عاشق ، که عشقت به پدر پیوند ولایی بود .....

یا زینب ، یا عقیله ، یا مظلومه ، ای تاریخ کربلا ، ای روح زندگی بخش نینوا ، ای رسالت امامت ، ای معنی ولایت ، که عُلقه ات به برادر تفسیر تمامی آیات عاشقانه هستی ، ادامه امامت ، پایداری در ولایت ، تولی و تبری ، امر به معروف و نهی از منکر است، این تو بودی که فیاسیوف خذینی حسین را روح بخشیدی ؛

آقا جانم

فریاد روحم را شنیدی ، بیا و منور کن جان دلم را

 

محبوبم

چگونه می شود ترا تسلیت گفت ، کاش بلد بودم ، کاش می دانستم ، کاش ....

چگونه می شود عزاداری کرد که تو راضی باشی نه با تکرار مکرر عطش حسین و یاران که عطش آنها نه از نوع عطش به آب که از نوع عطش باران به باریدن بود که آبهای زمین مهر مادریشان بود و .....

نه با خروش احساس و شور گرفتن که با خروش عقلانیت و احساس و شعور توأمان

 

نازنین آقایم ، جانانم

قلمم چه ناتوان شده در این روز در برابر عظمت کربلا در برابر اوج مصیبت و سوگ تو

چون منی چگونه بنویسم که هنوز ریشه در منیتم دارم و قرنها دورم از دلیل کرب و بلا بودن نینوا

 

ببخش ناتوانیم را و عنایت فرما دریابم امواج نورانی کربلا را از پس سالهای بگذشته و بپذیر بیعتم را و معنی بخش لیت کنت معهم و شوق حضور در نینوای قیام تو و ادراک مفهوم راستین قیام جدت را .....

 

بفضل ربک و عنایت جدک و رأفت قلبک یا حبیبی

 

جانا

بین الحرمین به یاد ما هم باش ....

 

میدا

87/10/11

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧توسط: میدا | سلامی به دلآرام سبز پوش ()
پر شده ام از چند احساس

 View Full Size Image

 

سلام آقا جانم

بازهم دلتنگی

بازهم ابهام درونیی که نمی دانم چیست

خنده ام تلخ و لبانم خالی از هر نامی است

چشم بر آیینه دوخته و نمی دانم

دلم در پی چیست

باز هم اشک و آه

من نمی دانم چرا پر شده ام از چند احساس

حس غربت که بردم تا هر کوی

می نشاند بر دل غم

که اینجا نیز نبود

حس تنهایی که چه سخت و جانفرساست

می زنم سنگ

به پنجره ها که بی قاب و تهیست

حس ژرف سکوت در هیاهوی زمین

در میان بوق و آوای وجود

می شکند هر دم

به تلنگر به نسیم

حس ابری بودن دل که حس خوشرنگی است

می برد مرغ خیالم را به فراسوی زمان

می برد تا بر عشق

می رساند برلب برکه مهر

تشنه می سازدم و بعد ، می گوید

آبی نیست

حس عاشق بودن

به هر چه رنگ تعلق دارد و روح

به قناری ، برگ گل ،

شاخه شکسته ی درخت سر جوی

به زن پیر همسایه که هرصبح به شوق

آب و جارو می کند کوچه و می خندد به مهر

به پیرمرد تنها و نحیف

به دستان چروکش که کمی می لرزد

به جوانی که نگاهش به دور

مثل رویای شب مهتابی است

به زمین به آسمان به صدای غرش رعد

به ستاره به ماه به شبهای سیاه

به تلالو خورشید قشنگ

به تمام صاحبان نیک خیال

به نسیم که می وزد در دشت شقایقهای خیس

به بغض فروخورده باران در کویر

به سکوت ، به صدای وزش باد به خروش آبشار

حس دلتنگی به صدای بابا

به غبار جسد گرم شهید

به نماز شهدا

به نگاه مهربان مادر

به یگانه خواهر

به عزیزی دلم داداشی

حس شوق به نماز ، به اذان در دل صبح سپید

به پر کبوترای حرم امام رضا

به صدای نقاره ها ، اشکهای زائرین کرب و بلا

و به تو ، محبوبم

توکه معنی عشق و سجودی

و

دلیل بودن

به تو که سرشاری ز مهر

به تو که لبخندی ، بر لب مسکینان

 و نسیمی که می وزی در دلها

به ترنم میآییم ، هر گاه ،

بگذری ز کوی دلتنگی ما

چقدر شیرین است

دعا

که می گذرد از ارض و سما

می رسد بر دل ما

چه عزیزی آقا ، تو را یاد کنیم هرگاه

که وزد نسیم و باد ، که ریزد باران ز دل ابر سیاه

چه دل انگیز است

رقص قاصدکهای خیال

در طلوع جمعه ،

و

قطرات اشکها

در غروب جمعه

چه نشاطی دارد هر صبح سلام

شوق دیدار و دعا و صلوات که بیایی جانا

که ببینیم ترا ، که بگیریم ردایت را

ببوییم و ببوسیم و بر چشم نهیم

خاک پایت را

آقا جانم سلام

و شنیدن از تو جوابی که ، سلام

و بریدن نفس از شوق و لرزیدن دل

و

پرواز تا خورشید و ملائک ز شور ....

چه خیال شیرینی ، چه خیال شیرینی

 

میدا

87/10/5

 

وبلاگ

+نوشته شده در پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧توسط: میدا | سلامی به دلآرام سبز پوش ()
مرا هم دعا کن !

http://i28.tinypic.com/aw6xeg.gifhttp://i28.tinypic.com/aw6xeg.gif

سلام آقا جانم

امروز صبح وقتی بیدار شدم نگاهم که به آسمان افتاد و آن زیبایی مطبوع و خلسه آور صبح را دیدم ، فکر کردم تو نازنین داری به آسمان نگاه می کنی ، از این فکر چنان وجد و شعفی مرا در برگرفت که نمی دانستم لرزشم از شوق است یا از سردی دی ، هنوز ستارگان بر تارک آسمان سوسو می زدند و ابرها گاه آنها را می پوشاندند و گاه به نرمی کنار می رفتند ، فکر کردم ستارگان دارند برایت بوسه می فرستند ، حس عجیبی به من می گفت تو داری تبسم می کنی ، محبوبم ، از این حس چنان شاد و سرخوش شدم که ناخودآگاه می خندیدم و دست می زدم ، دلم می خواست من نیز چون ستارگان برایت با تمامی عشقم سلامی بفرستم ، اما ، ترسیدم ، ترسیدم که با شنیدن صدایم تبسم از مهمانی سیمایت برود ، کمی هم خجالت کشیدم ، یه خورده بیشتر از کمی ، که نکند حجاب ظلمانی معاصیم پرده ای شود و تو عزیز دل نتوانی دیگر به آسمان نگاه کنی .

مهربان آقاجانم

یه خورده به ستاره ها ، به آسمان غبطه خوردم ، کاش منهم ستاره ای بودم در آسمان نگاهت ، و تبسم شیرینت از آن من میشد .

بعد از آن پرده ای از اشک چشمانم را گرفت ، دوباره قلبم شروع به تپیدن دیوانه وارش کرد ، ولی یک آن به یاد رأفت تو نازنین افتادم دلم نمی خواست برای چون منی غمگین شوی ، دوباره سعی کردم شاد شوم ، به این فکر کردم ، که تو داری وضو می گیری ، صورتت از آب خیس شده و درحین وضو باز هم به آسمان نگاه می کنی و باز هم تبسم ، چشمانم را بستم تصور کردم که الان سجاده ات بر کدام زمین پهن است و در کنار کدام درخت و برکه آب به نماز ایستاده ای ، خیالم هم چنان هستی را می کاوید تا تو را بیابد ، حس کردم هودجی از نور به سوی زمین می آید و ملائک بسیاری که آمده اند به تو اقتدا کنند ، دلم یک آن از غمی که اعتراف می  کنم هم شیرین بود و هم سوزناک انباشته شد ، شیرین که تو الان به نماز می ایستی و آسمان از نور نمازت روشن می شود و غمگین که کاش من یکی از آن اقتدا کنندگان بودم ....

دوباره غم ، باید غم برود ، دوباره چشمان را بستم و تجسم کردم که چگونه نماز می خوانی ، الله اکبر ، تکبیر گفتی ، چه صدای دلنشینی محبوبم ، دلم به لرزه افتاد ، اما تو دیگر هیچ نمی دیدی و هیچ حس نمی کردی ، تمام وجودت نوری شده بود که حتی چشمان خیالم نیز تاب دیدنش را نداشت احساس عجیبی بود حس امروز ، سبک شدم ، پرواز کردم ، حبیبم ، کاش اینها رویا نبود و ترا در بیداریم ، با همین چشمان ابریم ، با این دل لرزان و این شوق سرمستم می دیدم ، سعی کردم دوباره چشمانم را ببندم تا بار دیگر خیالم بیاید ، اما نیامد ، هر چه سعی کردم نشد ، می دانم که معبود یگانه می خواست تنها شاهد دلدادگی تو باشد ، پس من زحمت کم کردم و حسرت به دل گرفتم و تو را با یگانه محبوبت تنها گذاشتم و از انتهای وجودم آهی کشیدم که کاش در بزم خدا و مهدی ، مرا نیز به اندازه چشم برهم زدنی اجازه حضور ، نه ، اجازه دیدار ، نه ، اجازه نظر بود ، اما می دانم ، زمین و آسمان نیز تاب حضور درجایی که تو آرامه جانم و حضرت دوست هستید را ندارد .

پس بآرامی کناری آمدم ، هنوز دلم می لرزد و هنوز خلسه شیرین صبحگاهی را حس می نمایم .....

آقا جانم

بر سر سجاده نمازت برای من هم دعا کردی ؟!

میدا

87/10/4

+نوشته شده در چهارشنبه ٤ دی ۱۳۸٧توسط: میدا | سلامی به دلآرام سبز پوش ()
اتفاق سبز حضورت

 

این انتظار ماند و سفر قسمت تو شد

تنهایی ام غزل شد و هم صحبت تو شد

 

حالا نگاه گرم تو هم در غزل نشست

اینجا که شعر ماند و د گر نوبت تو شد

 

حرفی بزن که فاصله هارا به هم زنی

می دانم این غروب من از غربت توشد

 

ترسیدم از تصور من هم حذر کنی

وقتی به ذهن خسته ی من فرصت تو شد

 

تا اتفاق سبز حضورت سفر بخیر

ای آن که این حریم پر از حرمت تو شد

1207686gbweny1i8r

+نوشته شده در سه‌شنبه ۳ دی ۱۳۸٧توسط: میدا | سلامی به دلآرام سبز پوش ()
اللهم ارنی قامت الرشیده

 

 

سلام آقا جانم

 

امروز اینجا بارانی است

آنجا که تو هستی هم باران می آید ؟!

امروز اینجا سکوتی سخت و ژرف حاکم است

آنجا که تو هستی چطور؟!

 

عزیز دل

غدیر آمد و من عیدی نگرفتم

باز هم تو بی اعتنا بودی

جوابم ندادی!

عذرم را نپذیرفتی!

 

یوسف دل

کاش پروانه بودم بر گل وجودت پر می زدم و پر می زدم و پر می زدم و تو مرا با گوشه چشمانت می دیدی .....

کاش من شمع بودم می سوختم و می سوختم و می سوختم و تو تماشایم می کردی و من اشک می ریختم و اشک می ریختم و اشک می ریختم و تمام می شدم.....

 

آقا جانم

می دانم وقتی من بد می شوم تو بیشتر از خودم ناراحتی

وقتی به خودم ستم می کنم تو بیشتر از من رنج می کشی

وقتی من نادان و جاهل می شوم و با علم به حضور حضرت حق معصیت می کنم تو بیشتر از من از حضرت دوست خجالت می کشی !

 

روح و روانم

اگر لبخند نمی زنی ، باشه آقا جانم ولی اخم نکن

اگر حرف نمی زنی باشه آقا جانم ولی قهر نکن

 

می دانم محبوبم

از شعیه بودن تنها نامی دارم

از عاشق بودن تنها سوز و آهی

 

نازنین مهربان

کلماتم تکراری است و ترا خسته می کند ؟!

آقا جانم

منم خسته ام

از کلمات تکراریم خسته ام

از این سوز و گدازه های بی تعمق

از این سطحی اندیشی

از این پراکنده گویی

از شعر گفتنها

آقا جانم

از خودم هم خسته ام

از این خستگیها هم خسته ام

از این جواب نشنیدنها از تو خسته ام

 

آقا جانم

صبر کن ! نرو  ! بمان !.....

بد گفتم

عزیز دلم

من

هرگز از تو خسته نمیشم

هرگز از نسیم مهری که از جانب تو می آید خسته نمیشم

هرگز از دنبال تو گشتن ، به انتظار تو نشستن خسته نمیشم

هرگز از تمام روز در باره تو گفتن خسته نمیشم

هرگز از قهر و بی اعتنائیت خسته نمیشم

 

آقا جانم

ای آقا جانم

از اشک ریختن برایت خسته نمیشم

از دل تپیدن برایت خسته نمیشم

از بغض کردنها و سر به دیوار گذاردن خسته نمیشم

 

آقا جانم

یعقوب وار هر نشانه ای از تو را می بویم

اگر بی اعتنایی کنی بیشمار بار میآیم

اگر قهر کنی آنقدر با تو سخن می گویم و نام شیرینت را برزبان می آورم که دریای بیکرانه مهرت به خروش آید....

 

آقا جانم

ای آقا جانم !

اگر بمیرم و ترا نبینم نمی خواهم دوباره زنده شوم

اگر در لحظه مرگ بر بالینم نیایی جان نخواهم داد

 

سیدی مولای فیک احسست الحیاة و الوجود

دونک الدنیا ظلام بانس

 

آقا جانم

بی تو زندگی سرده و من تاب سرما را ندارم ، بی تو با وجود خورشید دنیا تاریکه و من از تاریکی می ترسم ....

بی تو در شلوغی آدمیان غریبم ، بی تو در آرامه دریا مواج و طوفانیم

بی تو در شبهای پر سکوت و پر آرامش بی قرارم

بی تو در شکوه سپیده غروبم

بی تو در بلندای هستی حقیر و کوچکم

بی تو در تمام زندگی تنهایم ، تنهای تنها

 

دیگر نمی گویم آقا جانم بیا

می خواهم خودم بیایم ، بگو کجا ؟! چه وقت ؟ !

جانم بیاید ؟ دلم بیاید ؟ عقلم بیاید ؟ ذره ذره وجودم بیاید ؟

 

آقا جانم

همه باهم میآیند دل و جان و عقل و هوش و احساسم

اینبار تو منتظر باش

من می آیم .......

 

اللهم ارنی قامت الرشیدة ......

میدا

٢/١٠/٨٧

+نوشته شده در دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧توسط: میدا | سلامی به دلآرام سبز پوش ()