من و دل دیوانه

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

ای یوسف مهرویان

به نام  حضرت دوست

ای یوسف مهرویان ای جاه و جمالت خوش
ای خسرو و ای شیرین ای نقش و خیالت خوش

ای چهره تو مه وش آبست و در او آتش
هم آتش تو نادر هم آب زلالت خوش


ای صورت لطف حق نقش تو خوشست الحق
ای نقش تو روحانی وی نور جلالت خوش


ای مستی هوش آخر در مهر بجوش آخر
در وصل بکوش آخر ای صبح وصالت خوش


ای روز ز روی تو شب سایه موی تو
چون ماه برآ امشب ای طالع و فالت خوش


گر لطف و وصال آری ور جور و محال آری
آمیخته​ای با جان ای جور و محالت خوش

دل گفت مرا روزی سالی گذرد زان مه
جان گفت به گوش دل کای دل مه و سالت خوش


تبریز بگو آخر با غمزه شمس الدین
کای فتنه جادویان ای سحر حلالت خوش

از دیوان شمس  مولانا


سیّد محسن

در پناه حضرت دوست

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧توسط: میدا | سلامی به دلآرام سبز پوش ()
آنجا که عشق نیز سکوت می کند

 

 

 

 

سلام آقا جانم

 

امروز عشق در من به سکوت گذرانده

و محبت با تمام خروش و فغانش

مرا به آهستگی می خواند

و مهر به آرامی در قلبم می خَلَد

مولایم

آنجا که عشق نیز سکوت می کند

آنجا که محبت به آهستگی میرود

آنجا که مهر به آرامی گام می زند

هنگامه هجری است که از دوریت

بر دل خویش داریم .....

 

آقا جانم

امروز دلم می خواهد شاعر شوم

دلم می خواهد منظومه ای بسرایم

به وسعت نگاهت

و نثری بنویسم به شیرینی تبسمت

و دکلمه ای بنگارم

به زیبایی خال هندویت

و چکامه ای بسرایم

همراه با ترنم باران بهاری

و به امتداد کمان ابرویت

مولایم

آمدنت شاعرانه ترین نغمه هستی است

و شعاع دیدگانت

زیباترین منظومه ای است

که آفرینش برایت نگاشته

و تبسمت ، خدایا ، آقایم، تبسمت

شیرینترین غزلی است

که نسیم در وزش عاشقانه اش

آنگاه که در لابلای شاخ و برگهای جوان

و دشتهای پر گل می وزد ، به ترسیم کشیده

و کمان ابرویت ، که امتداد سرخ افق

و نقطه اتصال

با سپیده سحری است

رنگین کمانی از زیباترین

عاشقانه ها را بر

لبان ابرهای بهاری

جاری نموده

 

آقا جانم

ترا به منظومه آفرینش

ترا به وزش خرامان نسیم

ترا به اتصال سرخ افق و سپیده گاه در سحر

ترا به غزل جاری بر لبان ابرها

و چکامه سروده شده باران

ترا به عشق و محبت و مهر

بیا و انتظارمان را معنا بخش ....

که سخت در فراقت بی تابیم

 و سخت تر می زییم

تمامی عاشقانه هایمان تقدیم قدومت

ای خوبترین بهانه زیستن .....

 

 میدا

٢٠/١٢/٨٧

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧توسط: میدا | سلامی به دلآرام سبز پوش ()
 

آقا جانم

 

فقط آمدم بگویم سلام

دوستت دارم با قلب و جانم تمام

 

در هجرت می گدازم مدام

می خوانمت هر صبح و هر شام

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧توسط: میدا | سلامی به دلآرام سبز پوش ()
فقط بیا ؛ حتی اگر از کنار تمامی عاشقانه هایم بی اعتنا می گذری

 

سلام آقا جانم

 

کسی چه می داند مولایم

شاید وقتی تو بیایی

از استخوانهای من نیز

اثری نمانده باشد

و خطوط شکسته ی رویاهای من

برای دیدارت

همچون خطی سپید

تنها یادگاری بجای مانده از من

در دل خاک باشد

یا شاید هم سایه ای بماند

از چشمان منتظر و اشک آلودم

که در قاب زمین هنوز بدنبال

هر قاصدکی می رود

که نشانی از تو را بیابد

 

کسی چه می داند آقایم

شاید ناله ام همچون صدای پرنده ی خسته ای

بر شاخسارها ی بلند

همنوا با برگهای سبز به جا مانده بر

شاخه ها

به گوش تو برسد

یا شاید همراه با صدای چکاوکی

هنوز

در شعر تبسم شیرین نگاهت

نغمه خوان باشم

 

کسی چه می داند محبوبم

شاید خلاصه شوم

در رنج یک غروب پاییزی

که برای بهاری که

می آید

ترانه می خواند

یا شاید در بارش برفهای آخر سال

منتظر طلوع

شفق خونرنگ صبحگاهی

که شادمانه می خندد

با آخرین دانه برف ببارم

 

کسی چه می داند مهربانم

شاید همراه با ستاره گان

در ظلمت شبهای تاریک

و در توفان سهمگین و موجهای بلند

خطی از نیایش برای

سلامت آمدن بسرایم

یا که

انعکاس زلال نام زیبای تو

در

صفای چشمه های جاری

در

خواب کوهساران گردم

 

کسی چه می داند خوب من

شاید آخرین لحظات زندگیم

ای تک سوار نورانیم

خط سرخی باشد بر انتهای

غم هجران و گدازه های ناشکیبایی

یاشاید برگ برگ تاریخ عشق ، شوم

که در صفحه صفحه خویش

و در دل کوچه ها و پس کوچه هایش

عطش دیدارت

را بر دل درختهای کهنسال

کنار جویبارها

حک نمایم

 

کسی چه می داند دلآرام سبز پوشم

شا ید که با جهان در انتظارت 

از اینهمه نیامدنهای تو

و همنوا با تپش های دیوانه وار دلهای کوچک غمگین

پیر و فرسوده و خسته شوم

یا شاید می دانی

نه

قطعا می دانی

که سایه انتظار

از آتش سوزنده

آتشفشان ها

سوزنده تر است

و من در این سایه در حال سوختنم

 

آقاجانم

بیا به خاطر استخوان های بی نشان من و رویاهای شکسته ام

بیا به خاطر چشمان غمین و اشک آلوده ام که سوسوی ندارد برای دیدن  قاصدکها

بیا به خاطر ناله خسته ام بر فراز شاخسارها

بیا به خاطر نغمه چکاوک دلم که برای تبسم شیرین نگاهت شعر می سراید

بیا به خاطر رنج غروبهای پاییزی آدینه هایم

بیا به خاطر بهاری که با آمدنت مهمان دلم می شود

بیا به خاطر شفقهای خونرنگ انتظارم در آخرین بارش برفهای سال

بیا به خاطر آمین ستاره های روشن نیایشم

بیا به خاطر زلال نام زیبایت در انعکاس صفای چشمه های جاری در خواب کوهساران

بیا به خاطر آخرین لحظات زندگیم و گدازه ناشکیبایی هایم در غم هجرانت

بیا به خاطر تاریخ عاشقی و کوچه پس کوچه های ساکتش

بیا به خاطر عطش دیدارم به تو و تپش دیوانه وار دل کوچکم

بیا به خاطر آتش جانسوز سایه ی انتظار

بیا و سایبان آرام بخش لحظه های فراق باش

  

بیا محبوبم

حتی اگر

بی اعتنا از کنار

تمامی عاشقانه هایم

بگذری

بیا

فقط بیا....

 

میدا

٧/١٢/٨٧

+نوشته شده در چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧توسط: میدا | سلامی به دلآرام سبز پوش ()