من و دل دیوانه

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

لبریزم از بی شکیبی

من آواره ناکجایی ترین رد پایم

چه بی انتهایم من امشب چه بی انتهایم

مرا دارد از خود تهی می کند ذره ذره

همان حس گنگی که می جوشد از ژرفنایم

 

پرم از غریبی و لبریزم از بی شکیبی

بگو با من ای همه کس! من کیم در کجایم؟

من و جست و جوی تو ای نبض پنهان هستی

کجای زمین و زمانی؟ بگو تا بیایم

 

بگو از کجای دلم می وزی سایه روشن

که من با غریبانگی های تو آشنایم

کبودای زخمی که گل می کنی در سکوتم

بنفشای بغضی که سر می کشی از صدایم

 

چنان قاصدک در پریشانی دست توفان

در آشوب بی ساحل یادهایت رهایم

چو فانوس، چشمانم از آتش و انتظار است

بیا ورنه تا صبح می پژمرد روشنایم

 

هنوز این منم خیره بر امتداد همیشه

که روزی تو می آیی از آن سوی لحظه هایم

 محمدرضا روزبه

 

 

+نوشته شده در یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٧توسط: میدا | سلامی به دلآرام سبز پوش ()
کجایی ای گل شب بوی بی نشانی من

  

         

                   

  

گرفته بوی تو را خلوت خزانی من

کجایی ای گل شب بوی بی نشانی من

غزل برای تو سرمی برم عزیزترین

اگر شبانه بیایی به میهمانی من

 

چنین که بوی تنت در رواق ها جاری ست

چگونه گل نکند بغض جمکرانی من

عجب حکایت تلخی ست ناامید شدن

شما کجا و من و چادر شبانی من؟

 

در این تغزل کوچک سرودمت ای خوب

خدا کند که بخندی به ناتوانی من

به پای بوس تو آیینه دست چین کردم

کجایی ای گل شب بوی بی نشانی من

سعید بیابانکی

 

+نوشته شده در شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧توسط: میدا | سلامی به دلآرام سبز پوش ()
کوچه ها را آب پاشیدم .....

گفتم می آیی، کوچه ها را آب پاشیدم

گلدان نور آوردم، عطر ناب پاشیدم

                                                                                          

                                                     

شب با سیاه خویش در پس کوچه ها گم شد

بر ذهن تار آسمان، مهتاب پاشیدم

 

 

هرچند بی تو زندگی، مرداب ماندن بود

من بذر نیلوفر بر این مرداب پاشیدم

در قاب عمرم انتظاری کهنه می رقصید

تصویرهای تازه بر این قاب پاشیدم

 

 

امشب تمام آنچه می بایست، من کردم

باید بیایی! کوچه ها را آب پاشیدم

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٧توسط: میدا | سلامی به دلآرام سبز پوش ()
دعای نیمه شب های دلم

وبلاگ

    

هرچه می خواهد بگوید، هرکه می خواهد

هرچه می خواهد بگوید، تلخ یا شیرین

من تو را می گویم ای باغ بهارآور

ای نماز آب ها را قبله دیرین

من تو را می گویم ای بالیدنت از خاک

باور آنان که بر ماندن برآشفتند

من تو را می گویم ای باغی که مبعوثان

قصه گل کردنت را بارها گفتند

در خطرگاهی که فکر برگریزان را

پرورانده هر طرف، جادوگری تردست

در کمین گاهان غفلت های بد هنگام

می فشارد تیشه زرساز خود در دست

من دعای نیمه شب های دلم این است:

در تو، روز پنجه در آویختن با باد

لحظه تا لحظه درختان راست قامت تر

و آتش سبز چمن ها شعله ورتر باد

یا به هنگامی که دست تیشه در کار است

تا که ناگاهان فرود آید به هر ریشه

سبز اعجازی به امداد تو برخیزد

در مصاف ریشه هایت بشکند تیشه

خواهم ای گل کرده داغ زمین ای باغ

در پناه دست های باغبان مانی

بانگ برداری که باری، ما نمی خشکیم

پشت پاییز و زمستان را بلرزانی

ساعد باقری

 

                                         

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧توسط: میدا | سلامی به دلآرام سبز پوش ()
سوار خسته من

سوار خسته من، ای سوار گردآلود

چگونه می رسی آخر به شهر آهن و دود

چه انتظار غریبی ست، انتظار طلوع

در این شب، این شب قطبی، شب غبارآلود

 

در انتظار تو چشمم به راه مانده سپید

به پیش پای تو، گسترده راه قیراندود

هزار سال شب آمد، هزار سال سحر

در آسمان ندرخشید اختر موعود

 

تو موج نوری و از عمق آب آمده ای

که خون سبز تو روییده در کرانه رود

قبای سبز بیفکن ز دوش، می دانم

به روی شانه تو مانده زخم های کبود

 

بیا که گرد غم از سینه پاک خواهد شد

کنون که گریه توان کرد با تمام وجود

بیا و باز بکش بادبان زورق صبح

که بی تو کس نتواند دری به روز گشود

 

کنون که راز شکستن، طلسم سینه توست

سکوت تلخ مرا بشکن ای طنین سرود

حسین الهامی

 

 

 1207686gbweny1i8r

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧توسط: میدا | سلامی به دلآرام سبز پوش ()
به خاطر خدا ظهور کن

 

این کرانه را به نام عشق، غرق نور کن

با اشاره ای پر از ترانه غرور کن

روبروی این همه نگاه منتظر بیا

ای نسیم ناگهانی خدا عبور کن

 

عقل را برای درک لحظه های انتظار

عاقبت تو آشنای جرعه ای شعور کن

گرچه سال ها گذشت و بازهم نیامدی

لااقل ز کوچه خیال مان عبور کن

بی تو روزها، هزار سال پیر می شویم

این زمان، بیا به خاطر خدا ظهور کن

عبدالحسین رحمتی

 

 

+نوشته شده در دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٧توسط: میدا | سلامی به دلآرام سبز پوش ()
خیمه سبز ملاقات

 

همین است ابتدای سبز اوقاتی که می گویند

و سرشار از گل است آن ارتفاعاتی که می گویند

اشارات زلالی از طلوع تازه نرگس

پیاپی می وزد از سمت میقاتی که می گویند

زمین در جست و جو هرچند بی تابانه می چرخد

ولی پیداست دیگر ایستاده با تمام خویش

کنار خیمه سبز ملاقاتی که می گویند

کنار جمعه موعود، گل های ظهور او

یکایک می دمد طبق روایاتی که می گویند

کنون از انتهای دشت های شرق می آید

صدای آخرین بند مناجاتی که می گویند

و خاک، این خاک شاعر، آسمانی می شود کم کم

در استقبال آن عاشق ترین ذاتی که می گویند

و فردا بی گمان این سمت عالم روی خواهد داد

سرانجام عجیب اتفاقاتی که می گویند

 

+نوشته شده در یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧توسط: میدا | سلامی به دلآرام سبز پوش ()
آخرین ستاره

بنام خدا

ای آخرین ستاره که تاخیر می کنی

من زود آمدم، تو چرا دیر می کنی

من زود آمدم به یقینی که خواب رفت

خوابی که ای نیامده تعبیر می کنی

ای آخرین ستاره که با خنده ای زلال

شب را اسیر صبح فراگیر می کنی

تنها کجا بهانه ابری که چشم ماست

تنها کجا صبوری تقدیر می کنی؟

با من بگو، نرفته به صبح تو می رسم

یا آن که وعده وعده مرا پیر می کنی؟!

 

علیرضا دهرویه

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٧توسط: پرشین بلاگ | سلامی به دلآرام سبز پوش ()