من و دل دیوانه

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

نجوای درون

آقا جانم سلام

 

دوش در خانه دلم

همهمه ای برپا بود

 در درون سینه ام

نجواهای بسیار شنیده می شد

هر نجوا ، خویش را صاحب دلم می پنداشت

و من

در خیل این مدعیان بیشمار

ساکت و مبهوت گوش سپرده

و نظاره گر غوغا و شورش درونم بودم

 

نور می گفت :

من همان عشقم

و از روز ازل ، عهدی با حضرت دوست بسته ام

که در دل بندگانش مأوایی جاودانه گیرم

که دل ، خاستگاه زیباییهاست

و معدن لطافتها

و کان مهر و صفا و وفاست

و این همه

یعنی

حضرت یار

 

تاریکی که از جنود شیطان بود می گفت :

صاحب دل اوست

زیرا که

تپش دل

تنها با وسوسه اوست

مگر نه اینکه

هر روز عاشق چیزی است

و هر روز کسی را می طلبد

و هر آن نغمه و زمزمه ای

 او را به تلاطم می افکند

و تمام وجود به دنبال این تلاطم

دیوانه وار میرود

پس اوست که صاحب دل است

 

و من

در این میان مانده ام .....

در میان این کشمکش ها

 

که

آقا جانم

ناگهان

نغمه و شور به پا شد

ولوله ای در درونم

قلبم را به تپش افکند

بی انتها موج سرازیر دلم شد

سینه تنگ تنفس شد

چشم ، گوش ، روح ، روان ، همه دل شده بودند

در خلسه ای لذت بخش فرو رفتم

لرزش وجودم

شکوه آمدن شیرین لقائی را

خبر می داد

آبشار عشق راهی برای فوران می جست

محبت به دنبال عروج

از درون به برون بود

شوق خنده شیرینی نمود

و مژده ای جان بخش

به وجودم هدیه کرد

 

تو آمده بودی

شیرینترین

عزیزترین

مهربانترین

خوبترین هبه الهی

 

با ردای سبزت

عمامه تحت الحنک بسته ات

و عطر هزاران هزار گل محمدی

که فضا را سرشار از

ترنم و نغمه بلبلان نمود

 

تو آمده بودی

عزیز دل

با آرامش و مهر

با طمأنینه ، خرامان

با چشمانی زیباتر از حور

و پیشانی درخشنده تر

از تمامی خورشیدهای هستی

و لبخندی

که غنچه های گل

را شرمنده از شکفتن می نمود

 

آرام ، آرام ِ آرام

با دستانی پر از محبت

که عشق را

آسمان ، آسمان

به کویر دلهای

خسته از انتظار

هدیه می نمود

و غباری که پس از

هر قدم

فضا را پر از هاله های نورانی سبز

می کرد

 

همهمه ها پایان یافت

دیگر جایی برای غیر نمانده بود

سلطان

نزول اجلال فرموده

 

میدا

٢٩/١/٨٨

+نوشته شده در شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸توسط: میدا | سلامی به دلآرام سبز پوش ()
خوانم بر این امید نجوای ام یجیب

سلام آقا جانم

 

نمی دانم دعوتم به دنیا از چه جهت بوده

اما هر دلیلی داشته برایش سپاسگزارم

شاید آمده ام

تا ترا بشناسم و مهرت را صاحب دلم نمایم

اگر

هیچ ثمری ندارد بودنم آقایم

و

هیچ نکته مثبتی در آن نیست

اما

یک مهم و عزیز دارد

و آن عشق تو

و

عاشقانه هایم برای تو آرامه دلم است

 

 

می سرایم نرگسانه ای زعمق جان

بر آن لیلی وش زیبای بی نشان

با دلی از عشقش  سرشار

چشمی در هجرش آبشار

 

 

نیامدی آقا جانم

ما پیر شدیم و بیمار

می خوانیمت با وجود شکسته و تبدار

رحمی کن بر این عاشق مجنون بی شکیب

می شود بگذری ز سر کوی ما ای همه وجودت نجیب

 

آقا جانم

آمدم بگویم از بارش باران

بر دشتهای شقایق در هنگام بهاران

 می شود برسد ز تو خبری ؟

بر بال قاصدک ، همره نسیم سحری

بدرخشد رنگین کمان بر افق عاشقانه خورشید

 بشکفند ز شادی غنچه های کوچک امید

 

آقاجانم ای آقا جانم

می شود ببینم ترا لحظه ای ، ای حبیب

بخوانم بر این امید نجوای ام یجیب ؟

ببوسم ردایت را با تمام جانم

بگیرم خاک پایت را به دیده گانم

به انتظارت بنشینم تا بیایی از ره دور ؟

مسافر زمانه ، مسافر دلهای شکسته و مهجور

 

آقا جانم

کی شود بخوانیم به نام ؟

تا بگویم به عرش و سما سلام

می خوانی غزل های عاشقانه ام را مدام ؟

زشادی بگویم ای دل بی شکیب آرام ، آرام ؟

 

میدا

٢٣/١/٨٨

+نوشته شده در یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸توسط: میدا | سلامی به دلآرام سبز پوش ()
چه بی وفایم من ...

 

 

آقا جانم سلام

 

روح و روانم سلام

آرامه ی جانم سلام

مهربان محبوبم سلام

یگانه ی دلم سلام

 

مولایم چقدر دلتنگت بودم ، این روزهای بی کلامیم با تو ، چون کابوسی گذشت ، زندگیم چون کویری بی پایان و تهی ، قلمم بی روح و محتوی ، باورم نمی شود اینهمه مدت قلمم از تو دور بوده ،

چه بی وفایم من ای تپش قلبم ،

نیک میدانی نازنینم لحظه ای را بی تو سپری ننموده ام ، مگر می شود ای تنفس هستی ، نفس کشیدن را فراموش نمود ، تو دلیل زنده بودنی ای همه مهر و رأفت .....

 

 

زمانی است ای آرامه ی جان

که زمین به خلسه فرو رفته

آسمان در سکونی ژرف و عمیق به سیاهی پناه برده

معنی زندگی محو شده

باران باریدن را نمی داند

بخشیدن و مهر از دلها بیرون رفته

و رحمت برای نزولش به دنبال دلیلی است

 

آقا جانم

می گویند وقتی تو بیایی ، زمین دوباره به دنیا می آید

آسمان زلال و سپید می شود

و تا آخرین ستاره اش را با سخاوت به جهان هدیه می نماید

زندگی معنا می یابد

باران نم نمک بارشش را از سر می گیرد

هستی از مهر و بخشش اشباع می گردد

و رحمت واسع و همه گیر جاری می شود

 

زمانی است مولایم

که ستارگان تاریک و تاریکتر شدند

ماه ، عاشقی دلشکسته شده

خورشید ، عاشقانه روشنایی بخشیدن را ، فراموش کرده

آسمان ، نامهربان شده

فرشتگان در سکوت ، فاصله زمین و آسمان را می پویند

و هر روز غمگینتر می شوند

 

آقا جانم

می گویند وقتی تو بیایی ،

ستارگان به زمین نزدیک میشوند

ماه ، عاشقانه تر می تابد

خورشید ، شاعرانه تر به نوازش زمین می پردازد

آسمان ، مهربانتر میشود

و ملائک ، به ترنم می افتند و به رقص و سماع می پردازند

 

زمانی است محبوبم

که بهار ، بی رنگ شده

گلها ، بی عطر شده اند

وزش نسیم ، بی احساس شده

سپیده ، شرمسار از طلوع است

افق ، سر در گریبان شب گذارده

شب ، بی مناجات عاشقانِ عارف ، به صبح می رسد

و سحر ، برای دمیدن شتابی ندارد

 

آقا جانم

می گویند تو که بیایی

بهار ، رنگارنگ می شود

عطر گلها ، مدهوشی و سرمستی می آورد

نسیم ، با احساسی از شور و محبت

به نوازش چهره های شکسته می پردازد

سپیده ، با لبخندی سیمگون ، به خط افق می پیوندد

شب ، معنی مناجات را ، در آسمان عاشقی ، به تفسیر می نشیند

و سحر ، برای دمیدن بی تاب می شود

 

زمانی است مهربانم

که امیدها ، دور و دور و دورتر شده اند

آرزوها ، راههای رسیدن را گم کرده اند

ناامیدی ، یکه تازی می نماید

و یأس و حرمان ، با هم تبانی نموده اند

 

آقا جانم

می گویند تو که بیایی

دو باره امید ، از پنجره های دل بیرون می زند

آرزوها ، راههای رسیدن را می آموزند و دست یافتنی میشوند

ناامیدی ، ناامید می شود

و یأس و حرمان ، کاشانه خویش را ، از زندگی فرزندان آدم ، بیرون می برند

 

نمی دانم ای نسیم بهاران

آن روز را که می گویند ، من نیز خواهم دید

حتی اگر هم نبینم

ای آخرین هدیه خداوند

آن را با تمام وجود حس می نمایم

به انتظارش بی صبرانه

دیده بر جاده وصال می دوزم

و دست نیاز بر آستان بی نیاز می گذارم

تمامی واژگان را به مدد میگرم ،

تمامی پرنده های خیال را ، در آسمان بی انتهای کلمات ، رها می نمایم ،

تمامی ایمانم را ، فرا می خوانم ،

تمامی راز و نیازهایم را ، به استمداد می طلبم ،

تمامی خویشتنم را ، به قربانگاه عشقت می فرستم ،

و او را ، به دوستی بی شائبه ام ، سوگند می دهم ،

که تو بیایی

تا از اندوه بشریت ، چیزی جز ، خیالی دور ، باقی نماند

 

و تو

ای همه عشق

دیگر

سجاده ات را

در دشت تنهایی نگشایی

و اذانت را

نمازت را

به روح تشنه آدمیت بچشانی

 

و پاسخ تمامی سلامهای بی جواب را

به نغمه

انا المهدی

بسپاری.....

 

پس با تمام امیدم و تمام عشقم

تقدیم وجود نازنینت و طنین لبهای ذاکرت

می نمایم

 

آقا جانم سلام .....

 

چه انتظار شیرینی است

بر آستان جانان ، گوش دل سپردن

به پاسخ یک ......

 

سلام ....

 

میدا

١۶/١/٨٨

+نوشته شده در یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸توسط: میدا | سلامی به دلآرام سبز پوش ()