من و دل دیوانه

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

می آید آن مردی که با خود آسمان دارد

 

می آید آن مردی که با خود آسمان دارد

در دست هایش دانه های کهکشان دارد

او را هزاران نام شفاف و درخشان است

هر بیکران روشنی از او نشان دارد

 

 

 

خورشید، این آیینه نورانی فردا

نام بهارآیین او را بر زبان دارد

بر زخم های کهنه ما می نهد مرهم

او که نگاهی از حریر و پرنیان دارد

 

 

 

آیینه ای از مخمل و ململ به دوش اوست

پیراهنی از نازکای ارغوان دارد

از متن رویاگون این راه پر از ابهام

می آید آن مردی که با خود آسمان دارد

 

یدالله گودرزی

 1207686gbweny1i8r

+نوشته شده در شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧توسط: میدا | سلامی به دلآرام سبز پوش ()