من و دل دیوانه

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

در قاب عمرم انتظاری کهنه می رقصد !

 

گفتم می آیی، کوچه ها را آب پاشیدم

گلدان نور آوردم، عطر ناب پاشیدم

شب با سیاه خویش در پس کوچه ها گم شد

بر ذهن تار آسمان، مهتاب پاشیدم

 

 

 

هرچند بی تو زندگی، مرداب ماندن بود

من بذر نیلوفر بر این مرداب پاشیدم

در قاب عمرم انتظاری کهنه می رقصید

تصویرهای تازه بر این قاب پاشیدم

 

 

 

امشب تمام آنچه می بایست، من کردم

باید بیایی! کوچه ها را آب پاشیدم

 

محمدرضا تقی دخت

 

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧توسط: میدا | سلامی به دلآرام سبز پوش ()