من و دل دیوانه

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خواهش آسمانی!

 

می پیچم امروز در خویش، مانند آتشفشانی

کو دست های رحیمت؟ ای خواهش آسمانی!

هر روز در انتظارت سر می شود، بی تو هرچند

تا کوچه های تغزل، هر شب مرا می کشانی

 

 

امشب چه می شد اگر تو از سمت باران بیایی؟!

تا شعر من را بخوانی؛ تا درد من را بدانی

در این زمستان که این سان خشکیده احساسم، آیا

در دست های غریبم یک شاخه گل می نشانی؟

 

 

جان غزل های چشمت، یک شب بیا و برآور

این خواهشی را که کردم یک عمر با بی زبانی

 

سید محمدضیاء قاسمی

1017588rzolrv0qug

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧توسط: میدا | سلامی به دلآرام سبز پوش ()