من و دل دیوانه

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

چه خوشست سلامی ز تو دلربا شنیدن !

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

آقا جانم سلام !

 هر روز که می گذرد یک روز به ظهورت نزدیکتر می شویم و این یکی از شادی هائی است که در غیاب تو بر ما می رسد ، جدای از شادی وجودت که  هستی و عالم همه شیفته و شیدای تو هستند.

خورشید پنهان !

بارها فکر کرده ام که تو چگونه روز را به شب می رسانی ؟ در کجا زندگی می کنی ؟ کسی به دیدارت می آید ؟ یا تو به دیدار کسی می روی ؟

دلآرامم

می دانم بهار سبزیش را از تبسم تو می گیرد و پائیز غم غروبهایش را از تو به ودیعه گرفته ، و آسمان برای وجود تو خود را با ستارگان زیور می سازد و ابربارانش را به افتخار حضور تو در زمین می باراند و ماه به عشق تو به کمال بدر می رسد و زمین به عشق تو گلهایش را تقدیم جهان می کند و من در این سرگردانیم که چه می توانم به تو تقدیم نمایم :

 اشکم را ، دلم نمی آید تو را غمگین سازم که تو طاقت دیدن اشک گنه کاران را نداری .

 قلبم را ، خجلم در آن جز گناه چیزی نیست .

ایمانم را ، چه سست و ناپایدار است .

نماز و عبادتم را ، که چه بی حضور دل و از سر عادت است و گاه نیز فراموش می شود .

وجودم را ، به چه کار تو می آید ، عزیز دل این وجود ناتوان و غرق در معصیت ....

چه شرمنده ام ، شرمسارم ، خجلم ، ببخش مرا .....

گاه می اندیشم درآنِ واحد که خیل دوستدارانت یا مهدی می گویند تو پاسخی برای آنها ارسال می فرمایی ؟ به نام ، آنها را می خوانی ؟ ! یعنی ممکن است از لبان ذکر گویت نامی از من برده شود ؟ ! از شادی قالب تهی خواهم کرد محبوبم ....یا در غروب جمعه ها از اعمال شرمساریم ، تو را اندوهگین می سازم ؟ یا در خیل عاشقانت چنان کوچکم که گم شده ام و از من نشانی نمی بینی ؟!

آئینه جمال و جبروت حضرت دوست ،

هر روز برایت بوسه ای می فرستم با سلامی پر از احساس و اشک و عشق که :

سلام برتو نازنینم ، محبوبم ، امید و آرزویم ، تنهای بی مونسم ، غریب قریبم .....

سپس برای لحظه ای چشمانم را می بندم ... گوش می سپارم ... در اوج نا امیدی آرزومندترینم .... ولی پاسخی نمی شنوم ! سعی می کنم به روی خود نیاورم ، باز منتظر پاسخی از توأم ! اما نمی شنوم ....

شاید ، شاید هم مهربان تو پاسخ می دهی و من در همهمه ی باد و نسیم و ... نمی شنوم ..... شاید ، شاید پاسخم را می دهی و من چنان گوش به دنیا سپرده ام که نغمه عرفانی و صوت دلربایت را نمی شنوم .....

خوش به حال آن عزیزی که در حرم مولا علی (ع) صوت دلربای تو را شنید و سرود :

چه خوشست صوت قرآن ز تو دلربا شنیدن ....

و تکرار هر روزه ی من که چه خوشست کلامی یا سلامی ز تو دلربا شنیدن .....

میدانم عیب از من است محبوب خدا ، که تو پاسخ تمامی سلامها را می دهی و من با این کوله بار سرگران تغافل نمی شنوم .....

اما ، اما امیدم را از دست نمی دهم ، آنقدر به تو سلام می گویم که روزی پاسخم را بدهی ، آنقدر نام زیبایت را صدا می کنم که تو در میان تمامی صداها صدای مرا بشناسی ، آنقدر به دنبال تو خواهم گشت در سیر درونم که عاقبت تو را بیابم .

ای نزدیکتر از هر کس و دیدنی تر از هر چیز ، آنقدر می گویم دوستت دارم که باور کنی خلوص آن را ، و تبسمت را مهمان دل عاشقم کنی ، دوستت دارم نازنین پور زهرا(س) ، لحظه ای ، دمی بایست و تبسمی عنایت فرما ، تو که دلم را ربوده ای ،  تبسمی فرما جانم را نیز بربا ....

میدا

١٢/٩/٨٧

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧توسط: میدا | سلامی به دلآرام سبز پوش ()