من و دل دیوانه

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

چه شود که بشود ....

 

 

آقا جانم سلام

امروز شنبه است و آسمان گرفته شهر و صدای بوق ماشینها و تکرار هر روزه آمدنها و رفتنهای بی هدف و تکرار سلام های بی پاسخ و جای پای اشک های غروب جمعه و دلتنگی ها و اندوه ها و غصه ها و ....

آقا جانم

گشتی در وب هایی که برایت آزین شده زدم ، در تمامی آنها غمی ملایم و غربتی عجیب موج می زدو من حیران مانده و مبهوت که چه هارمونی هماهنگی است این اندوه فراق و غم بی تویی .....

چیزی مانند غربت دلگیر بقیع ، وادی السلام نجف ، بین الحرمین کربلا ، کاظمین ، سامرا ، مدینه النبی و غروبهای پاییزی مشهد الرضا ......

امروز را چه شده که آسمان سرد است ، زمین سرد است ، آدمها سردند حتی خورشید هم سرد است  ....

حبیبم

دلم تو را بهانه کرده و تو را می خواهد و بی جهت می بارد .

آقا جانم می ترسم ،

می ترسم از این شنبه ها هی بیاید و من هی غروب جمعه ها اشک بریزم و یکشبنه ها تا آخر هفته هی فراموش کنم و غافل شوم و گناه بیاید خانه دلم و جای تو را بگیرد و من پنجشنبه ها پشیمان و توبه کار شوم و این تکرار مکرر شود تا لحظه دیگر نبودن .....

آرامه دلم

نی نوازی شده ام که نی می نوازد در نیزار دلتنگی هایش و هی می زند و هی می زند و نی اش می شکند و او باز نی می زند ! و توجهی نمی کند که صدای نی از اعماق قلبش به گوش نیزار می رسد و هی بنوازد و هی بنوازد و قلبش بشکند و از تو واکنشی نبیند و از غصه بمیرد و بمیرد و بمیرد .....

 

بس است اشک ، بس است قلم او رخ نمی نماید و اگر بنماید به تو نمی نماید و هی تو ببار و بنویس و ببار و بنویس و .....

نه غلط گفتم امیدم

که تو را دلی است به وسعت هستی و عشقی است به فراخور نامت و دستی به مهربانی خدایت و اشکهایم را می زداید آنچنان که خداوند اشکهای تو را می زداید و پاسخم می دهی و صدایم میکنی ، مرا به نام خویشتنم می خوانی و من پرواز می کنم و اوج می گیرم و می روم و می روم و به عرش می رسم و در پایش می نشینم و سجده می کنم و شکر می گویم و به سماع و رقص می آیم و ملائک به من غبطه می خورند و جبرئیل پر می سوزاند ......

و من فریاد می زنم که

الا یا اهل الملکوت و الجبروت و الا یا اهل العالم این منم و دیگر غروب جمعه ای نیست و دلتنگی و غربتی و غمی و اندوهی و ملالی و خسته گی و تنهایی و وحشت و ترس و سلام های بی جواب و دلهای پر گناه .....

چه شود محبوبم که بشود .......

چه شود که بشود ، بشود و بشنود جانم صدای انا المهدیت ......

 

میدا

۸۷/۰۹/۱۶

 

+نوشته شده در شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧توسط: میدا | سلامی به دلآرام سبز پوش ()