من و دل دیوانه

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

اجازتم فرما آقا جانم

 

 

سلام آقا جانم

امید دارم که پرده از رخ بنمایی ، عزیزدل و بیایی

که دلهایمان پر از غم و اندوه تنهایی و بیگانگی است .

تنهایی در روزها و شبها ی بی تو

بیگانگی با طلوع آقتاب بی تو

در تنهایی شنیدن صدای تاپ تاپ دلم که از پنجشنبه شروع می شود و به پنجره چشمانم که انتظار را تفسیر می کند ختم می شود

و

احساس غربتی که درغروب های جمعه به دلم می نشیند

غروب جمعه ای که می دانم دیگر تو نامه ناشایست کردارم را در طول هفته دیده ای و عرق شرمی که بر چهره من و چین اندوهی که بر پیشانی زیبای تو می نشیند

 

آقا جان مهربانم

بارها شده از اینکه شیعه  ام و شیعه بدینا آمده ام و نامم در لوح محفوظ الهی به نام شیعه علی ثبت گردیده به خود می بالم و چنان از شوق سرمست می شوم که بر بالهای سپید خیال می نشینم و به پرواز در می آیم و هم بال فرشتگان دست افشانی می کنم و تا خورشید می رقصم .

اما ،

دمی بعد حس عجیبی مرا در برمی گیرد که من تنها شیعه زاده هستی و نامم شیعه است و عملم فرسنگها با عمل علی دور است ، من کجا و اخلاص علی ، من کجا و عبادت علی ، من کجا و عاشقانه های علی در دل نخلستان و ژرفنای چاه ، من کجا و چشمان گریان علی و دیده گان مهربانی که کودکان را نوازش مهر می کرد و بر غم نداری مسکینان  اشک می ریخت و در جهالت نادانانِ مُهر پیشانی ِ شب زنده دار ِ حافظ قرآن خوارجی ، خون گریه می کرد . من کجا و علم علی که فریاد سلونی قبل ان تفقدونی او را تاریخ فریاد می کند و هم اینک ما می شنویم ، من کجا و حلم علی که خدوی دشمن صبرو اخلاصش را توأماً آزمود ، من کجا و گامهای علی که تنها برای حضرت دوست بود وگامهای من که تنها برای حدیث نفس است و بس ، من کجا و زبان و قلم و بیان علی که حکمتهای جاری آن در طول قرون هنوز نیز جاریست و من شناگر ناشی که نمی دانم چگونه باید از آن بهره بگیرم , من کجا و دستان مهربان علی و نوازش سر ایتام و باغبانی و دلو از چاه بهر بیوه زنان در آوردن و نان پختن و در دهان کودکان تنها و اشک آلوده گذاردن ، من کجا و دستان پرتوان علی و شمشیری که باید نواخته شود بر سینه جهل و نادانی و خودپرستی و شرک و شیطاان صفتی و ..... ، من کجا و علی کجا ....

 

آقا جانم

به اینجا که می رسم بالهایم می شکند و سقوط می کنم در سیاهی غوطه می زنم و فریاد که من چه نادانم و جهلم چه عمیق است و خود پرستیم چه آشکار که خود را شیعه او و تو می دانم ....

 

آقا جانم

دلم از غم انباشته می شود و امیدم جز دستان مهربان تو نیست که دستم بگیری و واسطه شوی در نزد پدر با حیاء و کرمت که ببخشاید این گستاخ نادان را که جرأت کرده خود را شیعه بنامد.

 

آقاجانم

دستانم را به ردایت می گیرم و خود را در پناهت قرار می دهم و از شرم خود را در ورای تو می پوشانم  و امید دارم که اجازتم دهی تنها ، فقط تنها دوستت بدارم و این رجاء را داشته باشم که تو ، فقط تو اندکی حتی کمتر از اندکی مرا بپذیری و دوست بداری .....

 

آقا جانم

اجازتم می فرمایی .......

میدا

٢٨/٩/٨٧

+نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧توسط: میدا | سلامی به دلآرام سبز پوش ()