من و دل دیوانه

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

اللهم ارنی قامت الرشیده

 

 

سلام آقا جانم

 

امروز اینجا بارانی است

آنجا که تو هستی هم باران می آید ؟!

امروز اینجا سکوتی سخت و ژرف حاکم است

آنجا که تو هستی چطور؟!

 

عزیز دل

غدیر آمد و من عیدی نگرفتم

باز هم تو بی اعتنا بودی

جوابم ندادی!

عذرم را نپذیرفتی!

 

یوسف دل

کاش پروانه بودم بر گل وجودت پر می زدم و پر می زدم و پر می زدم و تو مرا با گوشه چشمانت می دیدی .....

کاش من شمع بودم می سوختم و می سوختم و می سوختم و تو تماشایم می کردی و من اشک می ریختم و اشک می ریختم و اشک می ریختم و تمام می شدم.....

 

آقا جانم

می دانم وقتی من بد می شوم تو بیشتر از خودم ناراحتی

وقتی به خودم ستم می کنم تو بیشتر از من رنج می کشی

وقتی من نادان و جاهل می شوم و با علم به حضور حضرت حق معصیت می کنم تو بیشتر از من از حضرت دوست خجالت می کشی !

 

روح و روانم

اگر لبخند نمی زنی ، باشه آقا جانم ولی اخم نکن

اگر حرف نمی زنی باشه آقا جانم ولی قهر نکن

 

می دانم محبوبم

از شعیه بودن تنها نامی دارم

از عاشق بودن تنها سوز و آهی

 

نازنین مهربان

کلماتم تکراری است و ترا خسته می کند ؟!

آقا جانم

منم خسته ام

از کلمات تکراریم خسته ام

از این سوز و گدازه های بی تعمق

از این سطحی اندیشی

از این پراکنده گویی

از شعر گفتنها

آقا جانم

از خودم هم خسته ام

از این خستگیها هم خسته ام

از این جواب نشنیدنها از تو خسته ام

 

آقا جانم

صبر کن ! نرو  ! بمان !.....

بد گفتم

عزیز دلم

من

هرگز از تو خسته نمیشم

هرگز از نسیم مهری که از جانب تو می آید خسته نمیشم

هرگز از دنبال تو گشتن ، به انتظار تو نشستن خسته نمیشم

هرگز از تمام روز در باره تو گفتن خسته نمیشم

هرگز از قهر و بی اعتنائیت خسته نمیشم

 

آقا جانم

ای آقا جانم

از اشک ریختن برایت خسته نمیشم

از دل تپیدن برایت خسته نمیشم

از بغض کردنها و سر به دیوار گذاردن خسته نمیشم

 

آقا جانم

یعقوب وار هر نشانه ای از تو را می بویم

اگر بی اعتنایی کنی بیشمار بار میآیم

اگر قهر کنی آنقدر با تو سخن می گویم و نام شیرینت را برزبان می آورم که دریای بیکرانه مهرت به خروش آید....

 

آقا جانم

ای آقا جانم !

اگر بمیرم و ترا نبینم نمی خواهم دوباره زنده شوم

اگر در لحظه مرگ بر بالینم نیایی جان نخواهم داد

 

سیدی مولای فیک احسست الحیاة و الوجود

دونک الدنیا ظلام بانس

 

آقا جانم

بی تو زندگی سرده و من تاب سرما را ندارم ، بی تو با وجود خورشید دنیا تاریکه و من از تاریکی می ترسم ....

بی تو در شلوغی آدمیان غریبم ، بی تو در آرامه دریا مواج و طوفانیم

بی تو در شبهای پر سکوت و پر آرامش بی قرارم

بی تو در شکوه سپیده غروبم

بی تو در بلندای هستی حقیر و کوچکم

بی تو در تمام زندگی تنهایم ، تنهای تنها

 

دیگر نمی گویم آقا جانم بیا

می خواهم خودم بیایم ، بگو کجا ؟! چه وقت ؟ !

جانم بیاید ؟ دلم بیاید ؟ عقلم بیاید ؟ ذره ذره وجودم بیاید ؟

 

آقا جانم

همه باهم میآیند دل و جان و عقل و هوش و احساسم

اینبار تو منتظر باش

من می آیم .......

 

اللهم ارنی قامت الرشیدة ......

میدا

٢/١٠/٨٧

+نوشته شده در دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧توسط: میدا | سلامی به دلآرام سبز پوش ()