من و دل دیوانه

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

مرا هم دعا کن !

http://i28.tinypic.com/aw6xeg.gifhttp://i28.tinypic.com/aw6xeg.gif

سلام آقا جانم

امروز صبح وقتی بیدار شدم نگاهم که به آسمان افتاد و آن زیبایی مطبوع و خلسه آور صبح را دیدم ، فکر کردم تو نازنین داری به آسمان نگاه می کنی ، از این فکر چنان وجد و شعفی مرا در برگرفت که نمی دانستم لرزشم از شوق است یا از سردی دی ، هنوز ستارگان بر تارک آسمان سوسو می زدند و ابرها گاه آنها را می پوشاندند و گاه به نرمی کنار می رفتند ، فکر کردم ستارگان دارند برایت بوسه می فرستند ، حس عجیبی به من می گفت تو داری تبسم می کنی ، محبوبم ، از این حس چنان شاد و سرخوش شدم که ناخودآگاه می خندیدم و دست می زدم ، دلم می خواست من نیز چون ستارگان برایت با تمامی عشقم سلامی بفرستم ، اما ، ترسیدم ، ترسیدم که با شنیدن صدایم تبسم از مهمانی سیمایت برود ، کمی هم خجالت کشیدم ، یه خورده بیشتر از کمی ، که نکند حجاب ظلمانی معاصیم پرده ای شود و تو عزیز دل نتوانی دیگر به آسمان نگاه کنی .

مهربان آقاجانم

یه خورده به ستاره ها ، به آسمان غبطه خوردم ، کاش منهم ستاره ای بودم در آسمان نگاهت ، و تبسم شیرینت از آن من میشد .

بعد از آن پرده ای از اشک چشمانم را گرفت ، دوباره قلبم شروع به تپیدن دیوانه وارش کرد ، ولی یک آن به یاد رأفت تو نازنین افتادم دلم نمی خواست برای چون منی غمگین شوی ، دوباره سعی کردم شاد شوم ، به این فکر کردم ، که تو داری وضو می گیری ، صورتت از آب خیس شده و درحین وضو باز هم به آسمان نگاه می کنی و باز هم تبسم ، چشمانم را بستم تصور کردم که الان سجاده ات بر کدام زمین پهن است و در کنار کدام درخت و برکه آب به نماز ایستاده ای ، خیالم هم چنان هستی را می کاوید تا تو را بیابد ، حس کردم هودجی از نور به سوی زمین می آید و ملائک بسیاری که آمده اند به تو اقتدا کنند ، دلم یک آن از غمی که اعتراف می  کنم هم شیرین بود و هم سوزناک انباشته شد ، شیرین که تو الان به نماز می ایستی و آسمان از نور نمازت روشن می شود و غمگین که کاش من یکی از آن اقتدا کنندگان بودم ....

دوباره غم ، باید غم برود ، دوباره چشمان را بستم و تجسم کردم که چگونه نماز می خوانی ، الله اکبر ، تکبیر گفتی ، چه صدای دلنشینی محبوبم ، دلم به لرزه افتاد ، اما تو دیگر هیچ نمی دیدی و هیچ حس نمی کردی ، تمام وجودت نوری شده بود که حتی چشمان خیالم نیز تاب دیدنش را نداشت احساس عجیبی بود حس امروز ، سبک شدم ، پرواز کردم ، حبیبم ، کاش اینها رویا نبود و ترا در بیداریم ، با همین چشمان ابریم ، با این دل لرزان و این شوق سرمستم می دیدم ، سعی کردم دوباره چشمانم را ببندم تا بار دیگر خیالم بیاید ، اما نیامد ، هر چه سعی کردم نشد ، می دانم که معبود یگانه می خواست تنها شاهد دلدادگی تو باشد ، پس من زحمت کم کردم و حسرت به دل گرفتم و تو را با یگانه محبوبت تنها گذاشتم و از انتهای وجودم آهی کشیدم که کاش در بزم خدا و مهدی ، مرا نیز به اندازه چشم برهم زدنی اجازه حضور ، نه ، اجازه دیدار ، نه ، اجازه نظر بود ، اما می دانم ، زمین و آسمان نیز تاب حضور درجایی که تو آرامه جانم و حضرت دوست هستید را ندارد .

پس بآرامی کناری آمدم ، هنوز دلم می لرزد و هنوز خلسه شیرین صبحگاهی را حس می نمایم .....

آقا جانم

بر سر سجاده نمازت برای من هم دعا کردی ؟!

میدا

87/10/4

+نوشته شده در چهارشنبه ٤ دی ۱۳۸٧توسط: میدا | سلامی به دلآرام سبز پوش ()