من و دل دیوانه

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

پر شده ام از چند احساس

 View Full Size Image

 

سلام آقا جانم

بازهم دلتنگی

بازهم ابهام درونیی که نمی دانم چیست

خنده ام تلخ و لبانم خالی از هر نامی است

چشم بر آیینه دوخته و نمی دانم

دلم در پی چیست

باز هم اشک و آه

من نمی دانم چرا پر شده ام از چند احساس

حس غربت که بردم تا هر کوی

می نشاند بر دل غم

که اینجا نیز نبود

حس تنهایی که چه سخت و جانفرساست

می زنم سنگ

به پنجره ها که بی قاب و تهیست

حس ژرف سکوت در هیاهوی زمین

در میان بوق و آوای وجود

می شکند هر دم

به تلنگر به نسیم

حس ابری بودن دل که حس خوشرنگی است

می برد مرغ خیالم را به فراسوی زمان

می برد تا بر عشق

می رساند برلب برکه مهر

تشنه می سازدم و بعد ، می گوید

آبی نیست

حس عاشق بودن

به هر چه رنگ تعلق دارد و روح

به قناری ، برگ گل ،

شاخه شکسته ی درخت سر جوی

به زن پیر همسایه که هرصبح به شوق

آب و جارو می کند کوچه و می خندد به مهر

به پیرمرد تنها و نحیف

به دستان چروکش که کمی می لرزد

به جوانی که نگاهش به دور

مثل رویای شب مهتابی است

به زمین به آسمان به صدای غرش رعد

به ستاره به ماه به شبهای سیاه

به تلالو خورشید قشنگ

به تمام صاحبان نیک خیال

به نسیم که می وزد در دشت شقایقهای خیس

به بغض فروخورده باران در کویر

به سکوت ، به صدای وزش باد به خروش آبشار

حس دلتنگی به صدای بابا

به غبار جسد گرم شهید

به نماز شهدا

به نگاه مهربان مادر

به یگانه خواهر

به عزیزی دلم داداشی

حس شوق به نماز ، به اذان در دل صبح سپید

به پر کبوترای حرم امام رضا

به صدای نقاره ها ، اشکهای زائرین کرب و بلا

و به تو ، محبوبم

توکه معنی عشق و سجودی

و

دلیل بودن

به تو که سرشاری ز مهر

به تو که لبخندی ، بر لب مسکینان

 و نسیمی که می وزی در دلها

به ترنم میآییم ، هر گاه ،

بگذری ز کوی دلتنگی ما

چقدر شیرین است

دعا

که می گذرد از ارض و سما

می رسد بر دل ما

چه عزیزی آقا ، تو را یاد کنیم هرگاه

که وزد نسیم و باد ، که ریزد باران ز دل ابر سیاه

چه دل انگیز است

رقص قاصدکهای خیال

در طلوع جمعه ،

و

قطرات اشکها

در غروب جمعه

چه نشاطی دارد هر صبح سلام

شوق دیدار و دعا و صلوات که بیایی جانا

که ببینیم ترا ، که بگیریم ردایت را

ببوییم و ببوسیم و بر چشم نهیم

خاک پایت را

آقا جانم سلام

و شنیدن از تو جوابی که ، سلام

و بریدن نفس از شوق و لرزیدن دل

و

پرواز تا خورشید و ملائک ز شور ....

چه خیال شیرینی ، چه خیال شیرینی

 

میدا

87/10/5

 

وبلاگ

+نوشته شده در پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧توسط: میدا | سلامی به دلآرام سبز پوش ()