من و دل دیوانه

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

من او را می بینم هر سال عاشورا .....

 

 

او همین جاست همین جا

نه در خیال مبهم جابلسا

و نه در جزیره خضرا

و نه هیچ کجای دور از دست

من او را می بینم

هر سال عاشورا

در مسجد بی سقف آبادی

با برادرانم عزاداری می کند

او را پشت غروب های روستا دیدم

همراه مردان بیدار

مردان مزرعه و کار

وقتی که «بالو» بر دوش

از ابتدای آفتاب برمی گشتند

او را بر بوریای محقر مردم دیدم

او را در میدان شوش در کوره پزخانه دیدم

او را به جاهای ناشناخته نسبت ندهیم، انصاف نیست

مگر قرار نیست او نقش رنج را

از آرنجمان پاک کند

و در سایه استراحت

آرامش را بین ما تقسیم کند؟

وقتی مردم ده ما

برای آبیاری مزرعه ها

به مرمت نهرهای قدیمی می رفتند

او کنار تنور داغ

با «سیب گل» و «فاطمه» نان می پزد

برای بچه های جبهه

او در جبهه هست

با بچه ها فشنگ خالی می کند

و صلوات می فرستد

او همه جا هست

در اتوبوس کنار مردم می نشیند

با مردم درد دل می کند

و هرکس که وارد اتوبوس شود

از جایش برمی خیزد

و به او تعارف می کند

و لبخند فروتنش را به همه می بخشد

 

*

او بیشتر پیاده راه می رود، اتومبیل ندارد

کفش هایش را خودش پینه می زند

او ساده زندگی می کند

و ساده دیگر مثل او کسی است که هنوز هم

نخل های کوفه عظمتش را حفظ کرده اند

او از خانواده شهداست

شب های جمعه به بهشت زهرا می رود

و روی قبر شهدا گلاب می پاشد

باور کنید فقیرترین آدم روی زمین

از او ثروتمندتر است

او بجز یک روح معصوم

او بجز یک دل مظلوم هیچ ندارد

و خانه خلاصه او نه شوفاژ دارد و نه شومینه

او هم مثل خیلی ها از گرانی، از تورم

از کمبود رنج می برد

او دلش برای انقلاب می سوزد

و از آدم های فرصت طلب بدش می آید

و از آدم های متظاهر متنفر است

 

*

او خیلی خوب است

او همه جا هست

 

*

سیاهان او را می شناسند

آخر او وقتی می بیند

افریقا هنوز حق ندارد به مدرسه برود

دلتنگ می شود

چندی پیش یک شاخه گل سرخ

بر مزار «خالد اسلامبولی» کاشت

و گام های داغش را

چنان در کوچه های یخ زده مصر کوبید

که حرارت آن تا دوردست های خاورمیانه را

متفکر کرد

او خیلی مهربان است

وقتی «بابی سندز» را خودکشی کردند!

او به دیدن مسیح رفت

و ما را با خود تا مرز مهربانی برد

باور کنید اگر او یک روز

خودش را از ما دریغ کند

تاریک می شویم

در اردوگاه های فلسطین حضور دارد

و خیمه ها را می نگرد

که انفجار صدها مشت را

در خود مخفی کرده اند

خیمه ها او را به یاد آب و التهاب می اندازد

و بلاتکلیفی رقیه(ع) را تداعی می کند

خیمه یعنی خاک داریم خانه نداریم

خدا کند ما را تنها نگذارد

وگرنه امیدی به گشودن پنجره بعدی نیست

او یعنی روشنایی یعنی خوبی

او خیلی خوب است

خوب و صمیمی و ساده و مهربان

من می گویم، تو می شنوی

او خیلی مهربان است

او مثل آسمان است

او در بوی گل محمدی پنهان است

 

 

سلمان هراتی

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٧توسط: میدا | سلامی به دلآرام سبز پوش ()