من و دل دیوانه

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

اربعین نیز گذشت من همانیم که بودم

 

سلام آقا جانم

 

مدتی است که شرم دارم برایتان بنویسم

خجالت می کشم بگویم سلام دلآرامم

حتی ز نوشتن نیز خجلم

قلمم نیز خجل است

محرم تمام شد

اربعین نیز گذشت

اما من همانیم که بودم

برای مولایم

مرثیه سرودم

در عزایش بر سر زدم

در تکیه ها اشکها ریختم

برایش روضه خواندم

دلم را فرش قدمهای عباسش نمودم

با زینبش تا شام رفتم

با او رقیه اش را به زمین شام امانت دادم

از آنجا با او بازگشتم

و

بر سر مزار حسینش خون گریه کردم

با او پیر شدم

با او نالیدم

روز شمار محرم و صفر شده بودم

اربعینش را به سوگ نشستم

در دلم ماتمی است

تا محرم دیگر

هستم

نیستم

اگر باشم چه توفیری برایم دارد

اینهمه اشک و آه و مویه

اینهمه همسفری با کاروان غمدیده

اینهمه بر سر زدن و مرثیه خواندن

پس کجاست

روح محرم در دلم

مگر حسین اشک ریز می خواست

مگر عباس احساس تأسف میکرد از

نبود دستهایش

مگر عباس فقط ساقی و مشک بدست کربلا بود

ادبش ، عشقش ، وفایش

چه آموختم از مکتب علمدار

چه آموختم از مکتب علی اکبر

مگر حسین فقط ماتم فرزند و یاران داشت

مگر حسین تنها غم تشنگی و عطش یاران داشت

چه آموختم از مکتب حسین

چه آموختم از مکتب شهدای کربلا

جان دادن و بس

چرا جان دادند را کی می خواهم بیاموزم

صرف در رکاب حسین بودن

یا زانوی ادب گذاردن در مکتب حسینی

باید می آموختم از حسین

که

حسین معنی اسلام بود

حسین فریاد اسلام بود

حسین ندای شیعه بود

حسین قرآن ناطق بود

حسین حج مقبول بود

 

آقا جانم

مراببخش

باعمه ات زینب اشک ریختم و

همسفر شدم

اما نفهمیدم چرا با او

همسفر شدم

خطبه بانو را خواندم

مارأیت الا جمیلا" او را نفهمیدم

چه زیبایی بود

که چشمان بانویم دید

و من ندیدم

مفهوم احلی من العسل

نوجوان کربلا را نفهمیدم

آقا جانم نفهمیدم .....

 

آقا جان مهربانم

اگر فهمیده بودم مفهوم عاشورا را

اگر فهمیده بودم مفهوم کربلا را

اگر فهمیده بودم مفهوم کاروان اسرا را

تو رخ در پس پرده غیب نداشتی

اگر فهمیده بودم

تو دیگر تنها نماز نمی خواندی

اگر فهمیده بودم

تو تنها در دشتهای بی انتها قدم نمی زدی

اگر فهمیده بودم

تو دیگر اشک نمی ریختی

به فدای مرواریدهای دیدگان زیبایت

ای همه من

 

ببخش آقاجانم

تنهاییهایت را

غمهایت را

ببخش

که صوت دلربای قرآنت را نمی شنویم

ببخش که سیمای دلآرمت از ما پنهان است

ببخش که برایمان خطبه نمی خوانی

ببخش که علم در قفسه سینه ات راه به بیرون می طلبد

ببخش که حکمت جاری از قلبت در حال فوران است

ببخش که نمازهای ما بوی تو را ندارد

ببخش که سجاده های ما نور ندارد

ببخش که بی حضور تو زنده ایم

ببخش که برای وجود تو باران می بارد

و ما در زیر باران بی یاد تو می رویم

 

آقاجانم

دلم دارد می ترکد

تنها ببخش

ببخش

ببخش.....

 

میدا

٣٠/١١/٨٧

+نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧توسط: میدا | سلامی به دلآرام سبز پوش ()