من و دل دیوانه

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

چه بی وفایم من ...

 

 

آقا جانم سلام

 

روح و روانم سلام

آرامه ی جانم سلام

مهربان محبوبم سلام

یگانه ی دلم سلام

 

مولایم چقدر دلتنگت بودم ، این روزهای بی کلامیم با تو ، چون کابوسی گذشت ، زندگیم چون کویری بی پایان و تهی ، قلمم بی روح و محتوی ، باورم نمی شود اینهمه مدت قلمم از تو دور بوده ،

چه بی وفایم من ای تپش قلبم ،

نیک میدانی نازنینم لحظه ای را بی تو سپری ننموده ام ، مگر می شود ای تنفس هستی ، نفس کشیدن را فراموش نمود ، تو دلیل زنده بودنی ای همه مهر و رأفت .....

 

 

زمانی است ای آرامه ی جان

که زمین به خلسه فرو رفته

آسمان در سکونی ژرف و عمیق به سیاهی پناه برده

معنی زندگی محو شده

باران باریدن را نمی داند

بخشیدن و مهر از دلها بیرون رفته

و رحمت برای نزولش به دنبال دلیلی است

 

آقا جانم

می گویند وقتی تو بیایی ، زمین دوباره به دنیا می آید

آسمان زلال و سپید می شود

و تا آخرین ستاره اش را با سخاوت به جهان هدیه می نماید

زندگی معنا می یابد

باران نم نمک بارشش را از سر می گیرد

هستی از مهر و بخشش اشباع می گردد

و رحمت واسع و همه گیر جاری می شود

 

زمانی است مولایم

که ستارگان تاریک و تاریکتر شدند

ماه ، عاشقی دلشکسته شده

خورشید ، عاشقانه روشنایی بخشیدن را ، فراموش کرده

آسمان ، نامهربان شده

فرشتگان در سکوت ، فاصله زمین و آسمان را می پویند

و هر روز غمگینتر می شوند

 

آقا جانم

می گویند وقتی تو بیایی ،

ستارگان به زمین نزدیک میشوند

ماه ، عاشقانه تر می تابد

خورشید ، شاعرانه تر به نوازش زمین می پردازد

آسمان ، مهربانتر میشود

و ملائک ، به ترنم می افتند و به رقص و سماع می پردازند

 

زمانی است محبوبم

که بهار ، بی رنگ شده

گلها ، بی عطر شده اند

وزش نسیم ، بی احساس شده

سپیده ، شرمسار از طلوع است

افق ، سر در گریبان شب گذارده

شب ، بی مناجات عاشقانِ عارف ، به صبح می رسد

و سحر ، برای دمیدن شتابی ندارد

 

آقا جانم

می گویند تو که بیایی

بهار ، رنگارنگ می شود

عطر گلها ، مدهوشی و سرمستی می آورد

نسیم ، با احساسی از شور و محبت

به نوازش چهره های شکسته می پردازد

سپیده ، با لبخندی سیمگون ، به خط افق می پیوندد

شب ، معنی مناجات را ، در آسمان عاشقی ، به تفسیر می نشیند

و سحر ، برای دمیدن بی تاب می شود

 

زمانی است مهربانم

که امیدها ، دور و دور و دورتر شده اند

آرزوها ، راههای رسیدن را گم کرده اند

ناامیدی ، یکه تازی می نماید

و یأس و حرمان ، با هم تبانی نموده اند

 

آقا جانم

می گویند تو که بیایی

دو باره امید ، از پنجره های دل بیرون می زند

آرزوها ، راههای رسیدن را می آموزند و دست یافتنی میشوند

ناامیدی ، ناامید می شود

و یأس و حرمان ، کاشانه خویش را ، از زندگی فرزندان آدم ، بیرون می برند

 

نمی دانم ای نسیم بهاران

آن روز را که می گویند ، من نیز خواهم دید

حتی اگر هم نبینم

ای آخرین هدیه خداوند

آن را با تمام وجود حس می نمایم

به انتظارش بی صبرانه

دیده بر جاده وصال می دوزم

و دست نیاز بر آستان بی نیاز می گذارم

تمامی واژگان را به مدد میگرم ،

تمامی پرنده های خیال را ، در آسمان بی انتهای کلمات ، رها می نمایم ،

تمامی ایمانم را ، فرا می خوانم ،

تمامی راز و نیازهایم را ، به استمداد می طلبم ،

تمامی خویشتنم را ، به قربانگاه عشقت می فرستم ،

و او را ، به دوستی بی شائبه ام ، سوگند می دهم ،

که تو بیایی

تا از اندوه بشریت ، چیزی جز ، خیالی دور ، باقی نماند

 

و تو

ای همه عشق

دیگر

سجاده ات را

در دشت تنهایی نگشایی

و اذانت را

نمازت را

به روح تشنه آدمیت بچشانی

 

و پاسخ تمامی سلامهای بی جواب را

به نغمه

انا المهدی

بسپاری.....

 

پس با تمام امیدم و تمام عشقم

تقدیم وجود نازنینت و طنین لبهای ذاکرت

می نمایم

 

آقا جانم سلام .....

 

چه انتظار شیرینی است

بر آستان جانان ، گوش دل سپردن

به پاسخ یک ......

 

سلام ....

 

میدا

١۶/١/٨٨

+نوشته شده در یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸توسط: میدا | سلامی به دلآرام سبز پوش ()