من و دل دیوانه

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

می بینم ردایش را، ز پشت ابرها پیداست !

                                                   

نیستان تا نیستان آتشی در ناله ها پیداست

عطش می بارد از چشمم، نگاهم خیره بر صحراست

من و این سوز تنهایی، من و درد شکیبایی

تو اینجا با منی اما نگاهی سخت نابیناست

تو را می جویم از هرجا، تو را می بویم از هر باغ

دلم در آتش سوزان، نگاهم سیل خون پالاست

جدا افتاده ام از تو نمی یابم نشان، اما

دلم پیوسته می گوید که آن آیینه در اینجاست

زمان سرگشته می گردد، زمین بر خویش می لرزد

صدا در کوه می پیچد، ز توفانی که ناپیداست

کسی آن سوی این آبی، مهیا کرده اسبش را

که می بینم ردایش را، ز پشت ابرها پیداست

کسی می آید از آن دورها، عین یقین است این

زمین را وارث آخر، زمان را حجت تنهاست

حسین اسرافیلی

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه ٢ آبان ۱۳۸٧توسط: میدا | سلامی به دلآرام سبز پوش ()