پناهمان ده آقا جانم

 

 

سلام آقا جانم

 

کاش یک سر می آمدی به دیدارمان

یا که رخصت می فرمودید ، ما به پابوس شما می آمدیم

دلمان سنگ صبوری چون شما می طلبد

در دلهایمان حرفهای نگفته بسیاری است

که جایگاهی برای گویشش نمی یابیم

محبوبم

در شکوه حضورت ، چه دلیلی است که اذن حضور نمی یابیم؟!

میدانم مشکل از حضرت تو نیست ، که تو را هر که بخواند ، اجابت می شنود

این مسئله به ما بر میگردد و تاریکیها و ظلمتهای درونی ما و حجابهای پیرامون روح و بصیرتمان

آقای خوبم

تو می دانی که کوچکترین اشاره رضایتت ، به عرش می رساندمان

اما

شرمسارم

چه بگویم ،

تو از چه چیز در باره من ممکن است راضی باشی ؟

از حضور قلبهایم در نماز ، که به یاد ندارم لحظه ای قلبم در حضورش بوده که در خیالات و موهوماتش پرسه می زده است .

از کوچه پس کوچه های گناه ، که چه بیشمارند و پایان ناپذیر

از انتظار ، که شرمم باد ، منتظری که خانه دلش را آب و جاروب قدومت ننموده ،

منتظری که چشمان و گوشهایش همه چیز را می بیند و همه صداها را می شنود جز صدای آرام بخش پای تو را ،

منتظری که غرقه در اندیشه های پوشالی ، خویشتنش را فریب می دهد که به انتظار تو لب پنجره دلتنگی نشسته ،

منتظری که دعای باران رحمت و مهر می نماید لیک در هنگام بارش چنان در غفلت و جهل غرقه است که قطرات تنها دمی بر چهره اش می نشیند و نا امیدانه سُر می خورد و بعد دست تأسف بر سر که دریغ بر این فرصتهای رفته ، دریغ  .....

جان جانان

می شود ،

می شود ندید بگیری و اغماز بفرمایی

می شود ببخشایی و دستان مهربانت را سایه سار سرمان بفرمایی

کاش می دانستیم چگونه بودنی را دوست داری  

کاش آن منتظری می شدیم که تودوست داری ؟

آقا جانم

می شود از این لحظه تولدمان ثبت گردد و هر چه بودیم نبود گردد

می شود دستور فرمایی ناممان در جریده محبانت ثبت گردد

می شود از حضرت دوست بخواهی یک بار ، تنها یک بار ما را عبدم بخواند.....

آقایم

بیمناکم و ترسان

نکند این آیات نورانی در باره من صدق یابد که  :

.... اعمالشان در مثل به سرابی ماند در بیابان هموار بی آب که شخص تشنه آن را آب پندارد و به جانب آن شتابد چون بدانجا رسد هیچ آب نیابد و آن کافر خدا را حاضر و ناظر اعمال خویش بیند که به حساب کارش تمام و کمال برسد و خدا به یک لحظه حساب تمام خلایق می کند

 

یا ( مثل اعمالشان ) به ظلمات دریای عمیقی ماند که امواج آن بعضی بالای بعضی دیگر دریا بپوشاند و ابر تیره نیز فراز آن بر آید تا ظلمت ها چنان متراکم فوق یکدیگر قرار گیرد که چون دست بیرون آرد هیچ نتواند دید .....

آقا جانم ، آقا جانم

از تو پناه می جوییم ، پناهمان ده .....

 

میدا

٣٠/١٠/٨٧

/ 2 نظر / 14 بازدید
علی اشرفی قهی

سلام بسیار بسیار زیبا حال کردم. باز هم مطلب بزارید. به ما هم سر بزنید. علی اشرفی

سحر

صبح گاهان با خیالت با دلی پراز رمز و راز با نسیم خوشبوی جانت در بستری که بوی ترا دارد نفسی که عطر ترا دارد آغاز میکنم بودنم را گل یاس نگاهت در جانم خانه کرده رنگ چشمان تو رنگ آسمانم شده عطر جانم بوی گلهای تن ترا دارد حرف اولم، حرف آخرم تویی صدایم صدای توست خانه ام ترا فریاد میکند چشمانم ترا جستجو میکند دستانم ترا می کاود نگاهم به در مانده گریه ام رود خانه نامت شده خنده ام ترا صدا میزند من در وادی تنهاییم ترا می خواهم آیا یاد داری مرا آنزمان که دل را بتو باختم آنزمان که ایمانم را در گرو چشمانت گذاشتم سلام روزت بخير باشه....عالي...گلم آبجي سحر موقتاً به كلبه جديدش رفته( گفتم موقتاً) دعوتت مي كنم به كلبه جديدم يه سر بزني...با مطلبي جديد در كلبه اي جديد...مسلما اومدنت مثل هميشه خوشحال مي كنه روزت قشنگ و دلفريب مهربانم