کعبه دل بوتراب

 

سلام ای ماه مهجور زمستان های ابرآلود

چرا دیگر نمی تابد سرودت از محاق رود؟

مگر روح اساطیر کهن باران بباراند

به روی سرزمین های اسیر حلقه های دود

به روی بام ها آیینه ها گرم تماشایند

افق های تباهی را برآ ای طلعت موعود

نفیر کوزه های تشنه اعصار می گوید

که عشق این ماه سرگردان زمانی این حوالی بود

تو را با خوشه پروین همیشه جست و جو کردم

از آن روزی که از پردیس جاویدان شدم مطرود

دلم را این پرستوی غریب آشیان بر دوش

بهار خاطراتت خوانده تا آفاق نامحدود

الا ای ماه مهجور زمستان های ابرآلود

تو را تا کهکشان زخم موزونی دگر، بدرود

 

 

 

/ 0 نظر / 15 بازدید