خواهش آسمانی!

 

می پیچم امروز در خویش، مانند آتشفشانی

کو دست های رحیمت؟ ای خواهش آسمانی!

هر روز در انتظارت سر می شود، بی تو هرچند

تا کوچه های تغزل، هر شب مرا می کشانی

 

 

امشب چه می شد اگر تو از سمت باران بیایی؟!

تا شعر من را بخوانی؛ تا درد من را بدانی

در این زمستان که این سان خشکیده احساسم، آیا

در دست های غریبم یک شاخه گل می نشانی؟

 

 

جان غزل های چشمت، یک شب بیا و برآور

این خواهشی را که کردم یک عمر با بی زبانی

 

سید محمدضیاء قاسمی

1017588rzolrv0qug

/ 2 نظر / 15 بازدید
شبنمکده

سلام بر تو كه از ، آفتاب مي آيي به سمت مشرق سير از سراب مي آيي سلام بر تو كه همچون مسيح از مريم ز بطن كعبه دل بو تراب مي آيي سلام بر تو كه با مرگ آخرين لبخند پر از تبسم شيرين و ناب مي آيي مرا ببخش اگر صبح و شام مي خوابم شنيده ام که تو گاهي به خواب مي آيي شنيده ام که تو گاهي به خاطر يک شعر سراغ شاعر خرد و خراب مي آيي دلم گرفته از اين مردم سراپا گوش بگو که کي تو براي حساب مي آيي به اين زمين زمينه سوال بي مسئول كدام جمعه براي جواب مي آيي [گل]