چه شود که بشود ....

 

 

آقا جانم سلام

امروز شنبه است و آسمان گرفته شهر و صدای بوق ماشینها و تکرار هر روزه آمدنها و رفتنهای بی هدف و تکرار سلام های بی پاسخ و جای پای اشک های غروب جمعه و دلتنگی ها و اندوه ها و غصه ها و ....

آقا جانم

گشتی در وب هایی که برایت آزین شده زدم ، در تمامی آنها غمی ملایم و غربتی عجیب موج می زدو من حیران مانده و مبهوت که چه هارمونی هماهنگی است این اندوه فراق و غم بی تویی .....

چیزی مانند غربت دلگیر بقیع ، وادی السلام نجف ، بین الحرمین کربلا ، کاظمین ، سامرا ، مدینه النبی و غروبهای پاییزی مشهد الرضا ......

امروز را چه شده که آسمان سرد است ، زمین سرد است ، آدمها سردند حتی خورشید هم سرد است  ....

حبیبم

دلم تو را بهانه کرده و تو را می خواهد و بی جهت می بارد .

آقا جانم می ترسم ،

می ترسم از این شنبه ها هی بیاید و من هی غروب جمعه ها اشک بریزم و یکشبنه ها تا آخر هفته هی فراموش کنم و غافل شوم و گناه بیاید خانه دلم و جای تو را بگیرد و من پنجشنبه ها پشیمان و توبه کار شوم و این تکرار مکرر شود تا لحظه دیگر نبودن .....

آرامه دلم

نی نوازی شده ام که نی می نوازد در نیزار دلتنگی هایش و هی می زند و هی می زند و نی اش می شکند و او باز نی می زند ! و توجهی نمی کند که صدای نی از اعماق قلبش به گوش نیزار می رسد و هی بنوازد و هی بنوازد و قلبش بشکند و از تو واکنشی نبیند و از غصه بمیرد و بمیرد و بمیرد .....

 

بس است اشک ، بس است قلم او رخ نمی نماید و اگر بنماید به تو نمی نماید و هی تو ببار و بنویس و ببار و بنویس و .....

نه غلط گفتم امیدم

که تو را دلی است به وسعت هستی و عشقی است به فراخور نامت و دستی به مهربانی خدایت و اشکهایم را می زداید آنچنان که خداوند اشکهای تو را می زداید و پاسخم می دهی و صدایم میکنی ، مرا به نام خویشتنم می خوانی و من پرواز می کنم و اوج می گیرم و می روم و می روم و به عرش می رسم و در پایش می نشینم و سجده می کنم و شکر می گویم و به سماع و رقص می آیم و ملائک به من غبطه می خورند و جبرئیل پر می سوزاند ......

و من فریاد می زنم که

الا یا اهل الملکوت و الجبروت و الا یا اهل العالم این منم و دیگر غروب جمعه ای نیست و دلتنگی و غربتی و غمی و اندوهی و ملالی و خسته گی و تنهایی و وحشت و ترس و سلام های بی جواب و دلهای پر گناه .....

چه شود محبوبم که بشود .......

چه شود که بشود ، بشود و بشنود جانم صدای انا المهدیت ......

 

میدا

۸۷/۰۹/۱۶

 

/ 7 نظر / 12 بازدید
سحر

سلام اگه دوست داشتی بیا با هم بنویسیم.

مرتضی

به به عجب فضای روحانی داره بلاگت[نیشخند][چشمک][چشمک] خیلی آرامش بخشه شیدا خداییش خیلی باحاله اما اگر رنگ قالبت رو سبز کم رنگ کنی بهتره البته ببخشید فضولی می کنماااااااااا[گل][گل][گل]

مرتضی

راستی چه خبر؟چی کارا می کنی؟ دنیا به کامتون هست؟[تایید][تایید][چشمک][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

علی

نکنه نفوذی سردار رادانی ها؟[نیشخند] به روزم! زودی بیا[گل]

سید محسن

به نام حضرت دوست سلام و دورد فرشتگان بر شما و اندیشه ناب شما در پناه حضرت دوست

رشید داودی

در قافله ی عشق اسیران بلائیم آزرده ترین عاشق دلسوخته مائیم تا منزل مقصود اگر عمر گذارد هر شب به تضرع پی صد گونه دعائیم

رشید داودی

سلام با اجازه شما رو به وبلاگ های مهدوی ابر باران لینک کردم[گل]