پر شده ام از چند احساس

 View Full Size Image

 

سلام آقا جانم

بازهم دلتنگی

بازهم ابهام درونیی که نمی دانم چیست

خنده ام تلخ و لبانم خالی از هر نامی است

چشم بر آیینه دوخته و نمی دانم

دلم در پی چیست

باز هم اشک و آه

من نمی دانم چرا پر شده ام از چند احساس

حس غربت که بردم تا هر کوی

می نشاند بر دل غم

که اینجا نیز نبود

حس تنهایی که چه سخت و جانفرساست

می زنم سنگ

به پنجره ها که بی قاب و تهیست

حس ژرف سکوت در هیاهوی زمین

در میان بوق و آوای وجود

می شکند هر دم

به تلنگر به نسیم

حس ابری بودن دل که حس خوشرنگی است

می برد مرغ خیالم را به فراسوی زمان

می برد تا بر عشق

می رساند برلب برکه مهر

تشنه می سازدم و بعد ، می گوید

آبی نیست

حس عاشق بودن

به هر چه رنگ تعلق دارد و روح

به قناری ، برگ گل ،

شاخه شکسته ی درخت سر جوی

به زن پیر همسایه که هرصبح به شوق

آب و جارو می کند کوچه و می خندد به مهر

به پیرمرد تنها و نحیف

به دستان چروکش که کمی می لرزد

به جوانی که نگاهش به دور

مثل رویای شب مهتابی است

به زمین به آسمان به صدای غرش رعد

به ستاره به ماه به شبهای سیاه

به تلالو خورشید قشنگ

به تمام صاحبان نیک خیال

به نسیم که می وزد در دشت شقایقهای خیس

به بغض فروخورده باران در کویر

به سکوت ، به صدای وزش باد به خروش آبشار

حس دلتنگی به صدای بابا

به غبار جسد گرم شهید

به نماز شهدا

به نگاه مهربان مادر

به یگانه خواهر

به عزیزی دلم داداشی

حس شوق به نماز، به اذان در دل صبح سپید

به پر کبوترای حرم امام رضا

به صدای نقاره ها ، اشکهای زائرین کرب و بلا

و به تو ، محبوبم

توکه معنی عشق و سجودی

و

دلیل بودن

به تو که سرشاری ز مهر

به تو که لبخندی ، بر لب مسکینان

 و نسیمی که می وزی در دلها

به ترنم میآییم ، هر گاه ،

بگذری ز کوی دلتنگی ما

چقدر شیرین است

دعا

که می گذرد از ارض و سما

می رسد بر دل ما

چه عزیزی آقا ، تو را یاد کنیم هرگاه

که وزد نسیم و باد ، که ریزد باران ز دل ابر سیاه

چه دل انگیز است

رقص قاصدکهای خیال

در طلوع جمعه ،

و

قطرات اشکها

در غروب جمعه

چه نشاطی دارد هر صبح سلام

شوق دیدار و دعا و صلوات که بیایی جانا

که ببینیم ترا ، که بگیریم ردایت را

ببوییم و ببوسیم و بر چشم نهیم

خاک پایت را

آقا جانم سلام

و شنیدن از تو جوابی که ، سلام

و بریدن نفس از شوق و لرزیدن دل

و

پرواز تا خورشید و ملائک ز شور ....

چه خیال شیرینی ، چه خیال شیرینی

 

میدا

87/10/5

 

وبلاگ

/ 10 نظر / 14 بازدید
سید محسن

به نام حضرت دوست سلام خواهر عارفه و بزرگوارم دقایقی پیش با عزیزی تلفنی صحبت میکردم که میگفت هم اکنون کنار رود اروند هستم و تا دقایقی دیگر راهی خرمشهر صبح هم هویزه بودیم شهدای هویزه و شهید علم الهدی دلتنگیم دو چندان شد چه بغض سختی و به قول عرفان من هم : دل تنگ آنانی شدم که خطوط مقدم جبهه را محور به محور و وجب به وجب برای یافتن او گشتند و هنگامی که معشوق خویش را یافتند، یک آن هم تردید نکردند. همانهایی که از سیمهای خاردار تن رهیدند، از خاکریز نفس گذشتند و بوی باروت را برهمة عطرهای دنیا ترجیح دادند. [گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه] در پناه حضرت دوست

سید محسن

به نام حضرت دوست سلام مجدد محضر خواهر بزرگوار و عارفه ام مطلب ارزنده شما را در رابطه با برترین و بالاترین نعمت الهی قرائت گردید نعمت لقاء الله از برترين نعمات الهي هست كه نصيب بندگاني ميرسد كه به مقام عبوديت كامل رسيده اند البته حقير معتقدم كه فراتر از آن هم هست و آن مقامي هست كه در آن ديگر نياز به نعمت پيدا نميكنند و آن مقام فنــــــــــــــــاء في الله هست كه ديگر وجودي نداريم كه نعمتي نياز داشته باشيم همه « او » شده ايم [گل] نميدانم اين تفكر درست هست يا نه شما راهنمايي بفرمائيد در پناه حضرت دوست

حمید جمشیدی

خدایا به حق برلیان خلقت و اصل و ریشه عالم مولاناو سیدنا الاعظم حضرت محیی المومنین ارباب کل آقا حضرت بقیه الله (روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفدا و خاک پایش تاج سرم) به ما نعمت عرفان نسبت به ولی نعممان را عنایت کن. خدایا ما را بخشا و بیامرز. به حق او........ خواهر ادیبم خانم میدا قطعا بدانید خداوند و خلیفه اش شما و کردارتان را دیده اندو از اینکه باعث توجه و هدایت افرادی چون این ضعیف سراپاتقصیر میشوید از شما راضی اند.مرا دعا کنید "یا ایها العزیز مسنا واهلنا الضر"[گریه]

حمید جمشیدی

شاید هم من اشتباه کردم چون بعد از دادن پیام دوم پیام اول خویش را دوباره دیدم. چرا اینجوری شده نمی دام

سید محسن

به نام حضرت دوست یا لیتنا کنا معک [گریه] در پناه حضرت دوست

سید محسن

به نام حضرت دوست سلام حمید عزیز شاید همانگونه که گفتی قدری عجله کردید و اینجاست که سعه صدر و صبوری بیشتر رخ می‌نمایاند راستی حمید آقا پیامم را که در چند پست قبل در روزهای عاشقی برایتان درج کردم دیدید؟ در پناه حضرت دوست

میدا

برادر گرامیم جناب آقای جمشیدی با سلام از لطف و حسن ظن شما بسیار سپاسگزارم ، بدنبال وب شما گشتم پیدا نکردم ، از اینکه کدورتی در دل نورانیتان ایجاد شد عذر خواهم گاهی اوقات کامنتها محو می شود و باز می گردد دلیل آن را نمی دانم . انشاء الله سبحان نامتان در صحیفه یاران مولایمان ثبت و قلبتان از شور و عشقش لبریز گردد . در پناه حضرت دوست

سید محسن

به نام حضرت دوست كاروان تا سر منزل مقصود راهي كمي را پيش روي دارد در پناه حضرت دوست

حمید جمشیدی

در خانه دل ما را جز یار نمی گنجد آن دل که در او یار است اغیار نمی گنجد درکار دو عالم ما چون دل به یکی دادیم جز دست یکی ما را در کار نمی گنجد گر عاشق دلداری با غیر چه دل داری؟ آن دل که در او غیر است دلدار نمی گنجد از ما و منی بگذر از هر چه غیر بگذر آدم که بهشتی شد در نار نمی گنجد سلا به خواهر ارجمندم خانم میدا(خداوند حفظش کناد) من الان وب ندارم البته تصمیم دارم کمی از کارهام کمتر شود قطعا یک وب که کوچکترین هدیه یک بنده به مولای خویش است در وصف تاج های سرم بسازم. و 100% به اطلاع شما می رسانم. من از خداوند سلامتی تمام کنیزان حضرت انیس النفوس (صلی الله علیه و خاک درش سرمه چشمانم) به ویژه شما را خواهانم

حمید جمشیدی

برادر عزیزم سید محسن عزیز با سلام بله قربان پیام حضرتعالی را دیدم. از شما تشکر میکنم. که به این حقیر توجه نمودید. با کمال میل پیشنهاد شما را می پذیرم. (البته باید این امتحانات دانشگاه را پشت سر بگذارم)خداوند نوکران حضرت شمس الشموس(علیه السلام و خاک درش سرمه چشمانم) به ویژه شما را محافظت نماید.